به فطانت و زيركى شهرهء شهر بودند . همهء افتخارشان سخن شناسى و فصاحت زبان بود . زير و بم زبان را خوب مىشناختند . اضافه كنيم كه اين سوره و يا دست كم 26 آيهء اول آن ، در حدود سالهاى دوم و سوم بعثت و دو سه سال پيش از اين زمان نازل شده بود . مسلمانها كه مسلما با اين آيات خوب مأنوس بودهاند ، مشركان نيز قاعدة بايد با آن آشنائى مىداشتند . آخر ، همهء دعواى آنها با پيامبر بر سر همين حرفها بود . چگونه مىتوان تصور اين را داشت كه مشركان ندانند پيامبر چه مىگويد و با او دشمنى كنند ؟ ما موارد زيادى داريم كه مشركان بر سر آيات الهى با پيامبر مباحثه و بگو نگو داشتهاند . يك موردش چند صفحه پيش گذشت . طبيعى است كه آنها ذهنشان از قبل بدان آشنا باشد و خوب بدانند كه پيامبر چه گفته ، و اگر هم آمادگى قبلى نداشتهاند ، در همان مجلس كه همهء آيات را شنيدهاند . آن وقت چطور معقول است كه پذيرفت ، مشركان با شنيدن دو جملهء كوتاه ، صلاى شادى در دهند و رضا بدهند ! بدون اين كه اول و آخر مطلب و بهتر بگويم تمام مطلب را بررسى كرده باشند . بدون اينكه توجّه كنند در آغاز همان حملهء كوبنده و در پايان همان صلابت و سختى پيشين ! . . .
اما آن دو آيهاى كه آنها دليل آوردهاند :
آيهء
« وَ إِنْ كادُوا لَيَفْتِنُونَكَ . . . »
( 17 : 73 - 75 ) را كه گفتهاند بدين سبب نازل شده ، چنين نيست . ابن عباس مىگويد : وفد ثقيف آمده بودند نزد رسول خدا و تقاضاهائى داشتند . مىخواستند كه حرمت لات ، بت قبيله ، محفوظ بماند ، طائف سرزمينشان مثل مكه ، حرم امن گردد و عرب فضل و برترى آنها را بشناسد . . . از اين حرفها كه ايمان به خدا را تا سر حد داد و ستد و معامله فرو مىآورد . پيامبر خدا سكوت كرده بود و پاسخى نمىگفت ، چه در دل اميد به ايمان آنها داشت كه اين آيه نازل شد « 18 » . البته يكى دو سبب ديگر را هم گفتهاند . « 19 » پس اين داستان مربوط به مدينه مىشود و به همين جهت اين آيه را مدنى گرفتهاند . آنها هم كه آن را مكّى مىدانند باز مربوط مىشود به سال هشتم بعثت ، يعنى حدود دو سه سالى بعد از اين حادثهء فرضى . گذشته از اين ، عصمت در ابلاغ رسالت مسلّم است . پيامبر هميشه در پوششى از فضل و رحمت خدائى بود كه فرمود :
« وَ اصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنا
هامش
( 18 ) تفسير فخر رازى و شبيه آن در كشاف زمخشرى و اسباب النزول واحدى 167 و . . .
( 19 ) لباب النقول 84 و . . .