حال چگونه ممكن است در ضمن اين آيات و در ميان دو جملهء كوبنده ، يك مرتبه و ناگهانى دو جمله در مدح اين بتها گنجانده شود ! ببينيد چه مىشود :
« ا فرأيتم اللّات و العزّى و منوة الثّالثة الأخرى تلك الغرانيق العلا انّ شفاعتهنّ لترتجى الكم الذّكر و له لانثى . . .
آيا آن دو بت لات و عزّى را ديديد و منات سومين بت ديگر را ؟ . . . اينها طائران ( بوتيماران ) بلند پروازند كه شفاعتشان اميد مىرود . آيا نصيب شما پسر است و نصيب خدا دختر ؟ . . . »
خيلى جالب توجه است كه در صدر همين سوره به تأكيد فرموده كه پيامبر هرگز به هواى نفس سخن نمىگويد و اين سخنان هم جز وحى خدا نيست ( 53 : 3 و 4 ) .
حالا دور از عقل نيست كه تصور كنيم اين دو جملهء بزرگداشت بتان از آيات الهى است ؟ ملاحظه كنيد اگر اين دو جمله اضافه شود مجموعهء آيات در هم مىريزد . يكى از خصائص قرآن اين است كه هر دسته از آياتش مجموعهاى را تشكيل مىدهد كه هر جابجائى و يا افزون و كاستى نظم مجموعه را در هم مىريزد . در اين سوره نخست خدايان را به مسخره مىگيرد و ريشخند مىكند و به استهزاء مىگويد آن سه بت را ديديد ؟ ! ناگهان اين لحن تمسخر و عتاب بدل به ثناى عظمتى مىشود كه اين طايران بلند پرواز شفاعتشان اميد مىرود ! و باز دوباره همان حملهء پرصلابت هميشگى رخ مىنمايد كه اينها جز نام چيزى نيست و خداى بدينها قدرتى نداده ! . . .
عقل سليم چنين چيزى باور دارد ؟ همه چيز به كنار ، دربارهء مردم آن زمان چه فكر مىكنيم ؟
وليد بن مغيره مردى سخن شناس بود ، در جاهليت از قضات بنام عرب بود . عدل قريش نام داشت « 15 » ، پدر خالد بود . در ميان عرب به هوشمندى و زيركى شهره بود .
ديگرانى را هم كه نام بردهاند از بزرگان قريشند . يكى همان سعيد بن عاص است كه گفتهاند چنان كينهاى با اسلام داشت كه وقتى در بستر مرگ بود مىگفت اگر از بستر برخيزم ديگر كسى در مكه خداى محمد ( ص ) را نخواهد پرستيد و پسرش خالد فرياد مىزد كه خدايا او را برنخيزان ! « 16 » و در همين بستر تنها عزائى كه داشت اين بود كه پس از وى كسى عزّى را نخواهد پرستيد ! « 17 » ولى به هر صورت ، همهء اينها
هامش
( 15 ) الاعلام زركلى ، همين نام .
( 16 ) ابن سعد 4 / 1 / 69 .
( 17 ) اصنام كلبى 23 .