« وَ السَّماءَ رَفَعَها وَ وَضَعَ الْمِيزانَ
( 55 : 7 ) و آسمانرا بر افراشت و ميزان ( يا ضابطهء اعتدال ) را برقرار نمود » .
« ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما ، إِلَّا بِالْحَقِّ
( 46 : 3 ) و آسمانها و زمين و آنچه ميان آنهاست نيافريديم مگر بر ( اساس ضابطهء ) حق » .
« وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ
( 4 : 58 ) و آن گاه كه در ميان مردم به قضاوت مىنشينيد بر ( مبناى ضوابط ) عدل حكم كنيد » .
مجموعهء اين ضوابط « وحى » مىشود . زيرا ، آنچه اين حركت تكاملى را جهت مىدهد « وحى » است كه به صورت هدايت تشريعى به مرور و هم گام با تحولات تكاملى ، رشد فزايندهاى مىيابد و كم كم به صورت نهائى و كامل خود در شكل « قرآن » نمودار مىگردد .
چون انسان ادامهء تكاملى ديگر پديدههاى هستى است ، و در ساير پديدهها وحى به صورت غريزه و فطرت ( از درون هر پديده ) راهنماى حركت تكاملى آن پديدههاست ، در اين ادامهء تكاملى ، وحى به صورت هدايت تشريعى راهنماى حركت او مىشود . نقش انبياء خود آگاه كردن انسانها و آماده كردن شرايط و مقتضيات براى برپائى قسط و عدل الهى است ، از راه طرح ارزشهاى اصيل و آگاه كردن انسانها به عظمت استعداد نهفتهء در خود ، و رابطهاى كه انسان بايد با جهان هستى داشته باشد .
اين « خود آگاه كردن » انسانها ، درست در جهت حركت تكاملى و متعالى انسانهاست . بنابراين ، نه تنها منافاتى با رشد انسانى و ارزش و اصالت وجودى انسان ندارد ، بنابراين ، نه تنها منافاتى با رشد انسانى و ارزش و اصالت وجودى انسان ندارد ، بلكه دقيقا در جهت رشد فزايندهء تكاملى او است .
پس خلاصه مىتوان گفت كه « وحى » رابطهء خداوند را با طبيعت و انسان بيان مىكند . اين رابطه است كه قوانين طبيعت ، فطرت ، دين و كتاب را اظهار داشته و نظام طبيعت را مستقر كرده و حركت هر پديدهء طبيعى را به سوى كمال جهت مىدهد . بنابراين ، قرآن نيز پديدهاى است درست همانند طبيعت و فطرت ( اين دو كتاب تكوينى ) و در نتيجه داراى نظام طبيعى و قوانين علمى خاص خويش است .
طبيعى است كه پديدههايش را با عناصر كلمات ساختهاند .
پس پيامبر ؟ « نبى وسيلهء ارتباطى است ميان ساير انسانها و جهان ديگر ، و در