جز خدا نمىجويند و براى زينت زندگى دنيا ، چشم عنايت از آنان مگير ، به سخن كسى كه قلب او را از ذكر خود بازداشتهايم و جز پيروى از هواى نفس كارى ندارد گوش نكن . بگو حق ( قرآن ) از طرف خداست . هر كه خواست ايمان بياورد و هر كه خواست به كفر گرايد . و ما براى چنين ستمگرانى آتش آماده كردهايم » ( 18 : 28 و 29 ) .
اين همه عتاب و خطاب ، اين همه تحريض و تحذير ، اين همه تشويق و دلدارى ، اين همه تأكيد و تأييد كه گوش به خواست دل و رغبت به مترفين نكن و خواسته و فرزند اين و آن را به چشم مياور ، اينها جز نشانهء بارز راستى و صداقت محمدى ( ص ) در نزول وحى آسمانى است ؟
سخن دراز شد و گرنه جاى داشت از آن همه آيات آسمانى كه برتر از انديشهء انسانى است ، بخصوص انديشهء مردى كه از دل صحرا سر برآورد و صلاى صلاح بشريت را براى قرون و اعصار در داد ، شمهاى بازگويم ، افسوس كه مجال تنگ است . اين سخن بگذار تا وقت دگر .
معلمان موهوم
چه شگفت آور است كه با اين همه دليل و برهان ، به روشنى صبح تابان ، باز در پى كنكاش و جدل باشند ، چنان كه بودهاند . اين سخن تازهاى نيست كه اسلام پى سپر راه يهود و نصاراست و اين ادامهء همان راه است . البته كه اسلام مصدق آنهاست . اما كدام يك ؟ مذاهبى آشفته و درهم كه اگر شارع ببيندش از اصل نشناسدش ، يا مذاهبى اصيل و درست و نه آن چنان كه دست مالى و تحريف شده است ؟
از همان روزهاى اوليهء نزول وحى ، كسانى به طور مداوم در پى آن بودند كه آبشخور و منبعى محسوس و ملموس براى تعاليم پيامبر بيابند . يكى از آنها مردى بود به نام « نضر بن حارث » « 1 » كه اتفاقا پسر خالهء رسول خدا هم بود . به ايران و همسايگى آن ، حيره ، سفرها كرده بود . كتب پارسى را خوانده بود و داستانها مىدانست . از آنها بود كه دانستن چند افسانه را مايهء عزّت و احترام مىدانستند و دعوت نبوى را با داستانهاى خوانده شدهء خود و با هواهاى نفس خود سازگار
هامش
( 1 ) در جنگ بدر پرچمدار مشركان بود و در نزديكى مدينه كشته شد . 2 هجرى .