تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ قرآن ( فارسى ) — صفحة 118

مساهمون:

ص١١٨
پيامبر در اين دم با تنى چند از بزرگان قريش و مالداران و منتفذان ( عتبة بن ربيعه ، عمرو بن هشام ، عباس بن عبد المطلب ، اميّه و ابىّ ، پسران خلف ) انجمنى كرده‌اند و سخنى به راز با هم مىگويند . بانگ ابن امّ مكتوم دوباره بلند شد كه اى محمد ! بخوان به من و بياموز به من آنچه خدا به تو آموخته . اين بانگ مرد نابينا بر دل پيامبر گران آمد و رو ترش كرد كه چه جاى اين سخن است . همان وقت وحى نازل شد :
« عَبَسَ وَ تَوَلَّى . أَنْ جاءَهُ الْأَعْمى . وَ ما يُدْرِيكَ لَعَلَّهُ يَزَّكَّى . أَوْ يَذَّكَّرُ فَتَنْفَعَهُ الذِّكْرى . أَمَّا مَنِ اسْتَغْنى . فَأَنْتَ لَهُ تَصَدَّى . وَ ما عَلَيْكَ أَلَّا يَزَّكَّى . وَ أَمَّا مَنْ جاءَكَ يَسْعى . وَ هُوَ يَخْشى . فَأَنْتَ عَنْهُ تَلَهَّى . كَلَّا إِنَّها تَذْكِرَةٌ فَمَنْ شاءَ ذَكَرَهُ
. ( 80 : 1 - 12 ) روى ترش كرد و پشت بگردانيد . چون آن مرد نابينا به نزدش آمد . تو چه دانى ، شايد او پاك و پارسا باشد . و يا پند گيرد و اين تذكار سودمند افتد . اما آن كه بىنيازى مىنمايد . تو به دو رو مىكنى . كه اگر هم پاك نشود ، بر تو پاكى نيست . اما آنكه به سوى تو مىشتابد . و همو ( از خدا ) مىترسد . و تو از وى تغافل مىكنى . هرگز ! مباد چنين ! كه قرآن براى تذكّر است . و هر كه خواهد ، تذكّر يابد . » ممكن است روى سخن با پيامبر نباشد ، اما اگر هم پيامبر طرف خطاب است ، با سخن گفتن از « او » به « او » ( ص ) خطاب شده ، خطاب مستقيم نشده « عبس و تولّى » روى ترش كرد و پشت بگردانيد ، چقدر عنايت و توجه به پيامبر بوده كه با وجود عتاب و خطاب ، باز هم حرمتش در اوج عنايت حفظ مانده است . اما اخلاق نبوى را ببينيد . به جاى آنكه از اين عتاب و سرزنش ، نسبت به مرد نابينا دل چركين شود ، از آن به بعد هر وقت او را مىديد سخت گرامى مىداشت و مىگفت : « مرحبا بر آن كه خدايم دربارهء او عتابم كرده است » و دو بار او را بر مدينه خليفه كرد . زمانى هم اين عتاب شديد متوجه پيامبر و همهء ياران او است . مثل آيات فداء در سورهء انفال . صحابه اصرار داشتند كه از اسيران بدر فديه‌اى گرفته شود و آزاد شوند و هر چه مىخواهند بكنند . آنها سود آنى را بر نصرت دين رجحان مىدادند « 16 » . اين است كه عتاب كلى است و در واقع تنها متوجه نبى اكرم و اصحاب او هم
هامش
( 16 ) رأى دربارهء اسيران بدر را ببينيد : احمد 1 : 383 و 384 و 3 : 243 و مغازى واقدى : 68 .