تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ترجمه از عربى به فارسى ( از آغاز تا عصر صفوى ) ( فارسى ) — صفحة 57

مساهمون:

ص٥٧
جايى به لفظ ترجمه برنخورديم و مترجم به جاى آن ، تركيب « به پارسى گردانيدن » را به كار برده است ( ص 19 ) . اما يك بار لفظ « ترجمان » آمده است : « كه حق تعالى شمار كند با بندگان بىواسطهء ترجمان . حق تعالى مىپرسد و بنده جواب مىگويد » ( ص 83 ) . البته گمان نمىرود كه مراد از « ترجمان » مترجم باشد ، زيرا خداوند براى گفتگو با مخلوقات خويش نياز به مترجم ندارد . احتمالا مراد ، شخص واسطه يا معنايى شبيه به آن است . اين معنى را يك شعر عربى كه در قرن دوم يا سوم سروده شده ، تا حدى تأييد مىكند : عوف بن محلم ( م 220 ه ) گويد كه سخت پير شده و اينك گوشش به « ترجمان » نياز دارد « ابن المعتنر ، طبقات الشعراء ، قاهره ، 1956 ، ص 188 ) . 2 . در نمونه‌هاى زير ، خواسته‌ايم نشان دهيم كه در قرن چهارم ، به جاى ترجمه ، كلمهء تفسير به كار مىبرده‌اند : در تفسير كمبريج كه شرحش به تفصيل خواهد آمد و گويا در آغاز قرن 5 ، تأليف يافته ، چند بار اتفاق افتاده كه نويسنده ترجمهء آيه‌اى را پيش از رسيدن به آن بخش در اثناى گفتارهاى خود آورده . سپس چون به خود آيه مىرسد ، مىگويد : تفسير كرده شد ( 2 / 342 ) ، تفسير گفته شد ( 2 / 365 ، 362 . . . ) ، سبق تفسيره ( 2 / 480 ) و ديگر از ترجمهء مجدد آن خوددارى مىكند . اين موضوع دربارهء
« فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ »
كه بارها تكرار مىشود ، روشن‌تر است . مترجم ، به جاى تكرار ترجمهء نخست ، مىگويد : « تفسيرش همه هم‌چنين است كه ياد كرديم » ( 2 / 328 ، نك مقدمه دكتر متينى ، ص 118 ) . 3 . در كتاب حدود العالم ( تهران ، 1340 ) كه از قرن چهارم است ، چنين آمده ( ص 173 ) : « بر اين بنا به تازى نوشته است : بنيناها بقدرة . . . تفسيرش : بنا كرديم اين بنا را به توانايى . . . » . در اينجا به وضوح تمام پيداست كه تفسير ، معنايى جز ترجمه نداشته است . 4 . در آغاز قرن 5 ق . چنان‌كه در تفسير كمبريج ديديم ، لفظ تفسير به جاى ترجمه سخت رواج داشت . در ترجمهء حىّ بن يقظان ابن سينا كه اندكى پس از او ( م 428 ق . ه ) ظاهرا توسط جوزجانى شرح و ترجمه شد ( تهران ، 1366 ) ، دو عنوان جالب توجه مىيابيم كه در سراسر كتاب تكرار شده است : آنجا كه جوزجانى با رعايت امانت ،
تاريخ ترجمه از عربى به فارسى ( از آغاز تا عصر صفوى ) ( فارسى ) — صفحة 57 | آذرتاش آذرنوش