تفسيرى نداشته ، يا با عنوان « قصهء » و نظاير آن شروع شده است . نيز در سورهء نحل ( 7 / 1212 ) اين عبارت آمده است كه « لكن بترجمهء اين سوره ، اين قصههاى ايشان بتمامى گفته آيد » . پيداست كه مراد از « ترجمه » در اين عبارت ، نه ترجمه كه همان داستانهاست . اينك ، براساس اين شواهد متعدد و خللناپذير ، قاطعانه مىتوان گفت كه كلمهء « ترجمه » به معنى تفسير بوده است نه چيز ديگر .
با اين همه ، در آغاز كتاب ، در قطعهء كوتاهى ( 2 صفحه ) كه چگونگى آوردن تفسير طبرى به ماوراء النهر و ترجمه و تدوين آن را شرح مىدهد ، پنج بار لفظ ترجمه ، دقيقا به معناى امروزى آن به كار رفته است . اما اين متن ، با همهء اعتبارى كه براى آن قايل شدهاند ، جاى تأمل فراوان دارد : اولا دو نسخهء خطى پاريس و گلستان ، هريك پارهاى از آن را دربردارند ، ثانيا بخش دوم آنكه به موضوع مجلدات فارسى مىپردازد بسيار مشوش است . ثالثا فعلهاى آن همه سوم شخص جمعاند و سخن از آن است كه كتاب را [ ديگران ] آوردند و در 20 جلد و 14 جلد و 7 جلد نهادند . گفتار چنان است كه پندارى بعدها ناسخى آن را به كتاب افزوده است . در هر حال ، با بلاهايى كه بر سر كتابهاى كهن فارسى آمده ، و با ستمى كه ناسخان بر آنها روا مىداشتند ، البته گمان هرگونه تحريف مىرود ( قياس كنيد با بهار ، سبكشناسى ، بحث دربارهء متون كهن ، بخصوص اين كتاب و ترجمهء بلعمى ) .
خوب است اينك آنچه را در اين مقدمه قابل تأمل است بررسى كنيم :
الف - لفظ ترجمه ، به معنى امروزى آن : 1 . « اين كتاب تفسير بزرگ است . . . ترجمه كرده به زبان پارسى و درى راه راست » ؛ 2 . چون خواندن متن عربى اين كتاب ( يعنى تفسير طبرى ) بر امير منصور سامانى دشخوار آمد ، « چنان خواست كه مر اين را ترجمه كند به زبان پارسى » ؛ 3 . دانشمندان را از شهرهاى بخارا ، بلخ ، باب الهند ، سمرقند ، سپيجاب ، فرغانه و ديگر شهرهاى ماوراء النهر فراخواندند و « همه خطها دادند بر ترجمهء اين كتاب » ؛ 5 و 6 . پس امير فرمان داد كه فاضلترين آنان « اين كتاب را ترجمه كنند ، پس ترجمه كردند » .
ب - مسالهء تفسير : از علماى ماوراء النهر فتوى كردند كه آيا « روا باشد كه ما اين كتاب را به زبان پارسى گردانيم ؟ گفتند : روا باشد خواندن و نبشتن تفسير قرآن بپارسى » ، البته
تاريخ ترجمه از عربى به فارسى ( از آغاز تا عصر صفوى ) ( فارسى ) — صفحة 54
مساهمون: آذرتاش آذرنوش
ص٥٤