گرويدهام » . نام بزرگ اين جوانان ، تكسينا ، و نام چوپان ، شارش بود ؛ پس از يونانيان ، پادشاهى به روميان رسيد . . . بيشتر اين موضوعها در طبرى نيست ( ازجمله داستان مفصل چوپان و سگ ) و آنچه هم موجود است ، اين اختلافات را دارد : جوانان هشت تن بودند ؛ ملك دقينوس ، از ملك روم بود ؛ نام بزرگترين اين جوانان مكسلمينا بود و او با ملك مباحثهاى مىكند ؛ ايشان با سگ خود عازم كوه بنجلوس مىشوند ؛ ملك پدرانشان را تهديد مىكند و محل اختفاى ايشان را مىيابد . . . و دهها مورد ديگر كه در متن فارسى نيست .
مىتوانيم دهها ، بلكه صدها مثال مانند چهار نمونهء بالا بياوريم ، اما از بيم اطاله ، به همين مقدار بسنده مىكنيم .
ب - حال كه ديديم متن معروف به « ترجمهء تفسير » هم از نظر مفاهيم و معانى و يا ريخت درونى ، و هم از نظر ساختمان برونى با تفسير طبرى تفاوت دارد ، خوب است ببينيم پس چرا آن را ترجمه خواندهاند .
چنين به نظر مىرسد كه نويسندگان ايرانى سدهء چهارم هجرى ، خاصه در مشرق ايران ، عموما كلمهء « ترجمه » و گاه « ترجمان » را به معنايى كه امروز مىشناسيم به كار نمىبردند ، بلكه بيشتر از « ترجمه » معنى شرح ، تفسير ، بيان ، و شايد تلخيص ، و از « ترجمان » گاه معنى ترجمه ، مترجم و گاه معنى مفسر ، ناقل و حتى واسطهء ميان دو كس را اراده مىكردند . چند نمونهاى كه ما يافتهايم شايد براى روشن ساختن اين موضوع كافى باشد ، اما لازم است در متون اين دوره ، پژوهش جامعترى صورت گيرد تا طيف معنايى واژههاى ترجمان و ترجمه آشكارتر شود و ابهام از عباراتى كه آنها را در بردارند ، رخت بربندد .
در « ترجمهء تفسير طبرى » ، اين پديدهء جالب به چشم مىخورد : هرگاه « مترجمان » ، با آن دقت وسواسآميز ترجمهء آيات قرآن را ، لفظبهلفظ و آيهبهآيه مىآورند ، مبحث را با ذكر نام سوره آغاز مىكنند و ديگر ، جايى نمىگويند كه آن عبارات ، ترجمه است . اما هرگاه به تفسير - كه بيشتر داستانهاى گوناگون و به خصوص قصص انبياء است - مىپردازند ، آن را با عنوان « ترجمه » آغاز مىكنند . اينگونه عنوان ، 92 بار تكرار شده .
همچنين 7 بار به جاى « ترجمه » ، « تفسير » نهادهاند . در موارد ديگر ، يا سوره اصلا
تاريخ ترجمه از عربى به فارسى ( از آغاز تا عصر صفوى ) ( فارسى ) — صفحة 53
مساهمون: آذرتاش آذرنوش
ص٥٣