در اين دو تفسير ، هيچ نكتهء مشابهى يافت نمىشود : شيوهء بيان ، ساختمان حكايات و روايات و نحوهء نگرش مفسران به سوره و خلاصه همهچيز متفاوت است ، آنچنان كه پندارى نويسندگان ( و نه مترجمان ) اصلا كتاب طبرى را نخواندهاند ، يا از آن اطلاعى نداشتهاند و يا به عمد از آن دورى جستهاند . البته موضوع « غرانيق » را طبرى در جاى ديگر ( سورهء حج ) آورده است و با « ترجمهء » فارسى آن اندك شباهتى دارد . اما علت تشابه آن است كه اين افسانه ، ظاهرا از منبع واحدى كه همانا ابن اسحق بوده سرچشمه گرفته و در ديگر كتابها پراكنده شده است و لاجرم مايهء اصلى داستان همهجا يكى است .
3 . در آيهء
إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ
( طبرى ، 30 / 214 - 217 - فارسى ، 7 / 2070 - 2071 ) كلمهء « فتح » بيش از هرچيز مورد بحث قرار گرفته است . روايات طبرى ، كلا چنين است : مراد از « فتح » ، فتح مكه است ( 3 روايت ) ؛ هم اشاره به فتح مكه است و هم « علامتى » است از جانب خداوند مبنى بر رحلت حضرت پيامبر ( 20 روايت ) . اما مفسران فارسى نخست - بر خلاف طبرى - آن آيه و همهء سورهء النصر را مكّى مىدانند ؛ سپس به بيان مقدمات حجة الوداع مىپردازند و آنگاه ، خطبهء حضرت رسول ( ص ) را نقل كرده اين عبارت را مىآورند كه آن حضرت فرمود : « شما نيز مرا در اين جايگاه نبينيد » . مفهوم اين عبارت كه همانا رحلت پيامبر اكرم است ، تنها نكتهاىست كه مىتوان گفت دورادور ، با موضوع « علامت خداوند » كه در طبرى به تفصيل آمده شباهتى دارد .
4 . از آنجا كه مؤلفان تفسير فارسى عنايت خاصى به قصص قرآن داشتهاند ، شايد گمان رود كه موارد تشابه ، در تفاسير آميخته به حكايات نهفته است . اما چنين نيست . مثلا در داستان اصحاب كهف كه قاعدتا روايات مربوط به آن چندان متفاوت نيستند ، اين اختلافات را در دو متن مىبينيم ( طبرى ، 15 / 135 - فارسى ، 4 / 939 ) : متن فارسى :
جوانان مؤمن ، شش تن و از كشور يونان بودند ؛ قوم ملك دقيانوس ( يا دهقيانوس ) پس از ذو القرنين پديد آمده بود ؛ حاكم شهر كه « اندر نهان مسلمان بود » ايشان را از مرگ نجات داد ؛ ايشان در راه به شبانى برخوردند كه با آنان يار شد . او را سگى بود كه به درختش بستند . سگ « با ايشان به سخن آمد و گفت من نيز هم بدان خداى . . .