فارسى روشنى ندارد ( مانند ، سزد ، شايد بود ، واجب بود در ترجمهء
عَسى )
. اينگونه ترجمهها ، يعنى آنهايى كه شامل توضيحاتى هستند ، در اين كتاب اندك است ، اما ترجمههاى گنگ و نامفهوم را در سراسر كتاب مىتوان يافت .
با اينهمه نبايد پنداشت كه ما همهء اين كتاب را در چنين وضعى مىپنداريم و مىكوشيم از ارزش ادبى آن بكاهيم . به عكس ، به گمان ما ترجمهء قرآن كريم در تفسير بزرگ ، چشمهء سرشارى است كه دهها تفسير خرد و كلان ديگر از بركت آن پديدار گرديده و هنوز هم هيچ مترجم قرآنى از آن بىنياز نمىتواند بود . اينك ، اگر بخواهيم نوعى طبقهبندى در اين ترجمه اعمال كنيم ، شايد بتوانيم گفت كه :
1 . ترجمههاى روشن ، اما در عباراتى كه نسبت به ساختمان جمله در سدههاى چهار و پنج ، مشوش يا غير طبيعى مىنمايد ، بخش اعظم كتاب را تشكيل مىدهد ؛
2 . ترجمههايى كه تا حدودى به سياق فارسى معمول در آن روزگار صورت گرفته ، در مرتبهء دوم قرار دارد ، هرچند كه نسبت به ترجمههاى نوع اول ، بسيار اندك - و به تصور ما - نسبت يك به صد است . اينگونه ترجمهها هم غالبا زمانى پيدا مىشوند كه عبارت عربى كوتاه باشد ، و يا اصولا تركيب عربى عبارت چنان باشد كه هنگام ترجمهء لفظ به لفظ ، كلمات فارسى به شيوهء درستى كنار هم نشينند . مثلا ترجمهء عبارت
لِكُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّيها
چنين است : « هركس را قبلهاىست كه رو بدان كند » ( 1 / 109 ) ، حال آنكه همين بخش از آيه ، در قصهها ، 1 / 25 چنين ترجمه شده است : « هركس را روى گاهيست كه روى فاز آن كننده است » ؛
3 . در مرتبهء سوم ، همانا ترجمههاى گنگ و احيانا نادرست است كه البته تعدادشان از انواع ديگر كمتر است . ما هنگام بحث دربارهء ترجمههاى ديگر قرآن ، بويژه آنهايى كه در حوزهء تأثير تفسير بزرگ قرار دارند ، خواهيم ديد كه مترجمان نسلهاى بعد ، گاه در اصلاح آن عبارات و الفاظ كوشيدهاند .
2 . ترجمهء قرآن در درون تفسير
خوشبختانه ، به كمك چندين ترجمه از آيات قرآنى كه در داخل متن تفسير آمده ، به حالت روحى مترجم مىتوان پىبرد . در داخل متن ، گويى مترجم ديگر آنچنانكه