تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ترجمه از عربى به فارسى ( از آغاز تا عصر صفوى ) ( فارسى ) — صفحة 199

مساهمون:

ص١٩٩
داستان همه به فارسى است . « پس رحمان بليغتر است از رحيم ، و رحيم بليغتر است از راحم . اين فرقى است من جهة اللفظ ، اما من جهة المعنى هم فرق است » ( ياحقى ، 1 / 58 ) . علاوه بر اين نمونه‌ها - كه البته در كتاب سخت فراوان است ، ابو الفتوح گاه برخى كلمات خاص عربى ، به‌ويژه قيد را بىجهت در جملات فارسى خود به كار برده ؛ ما نظير آن را كمتر در آثار كهن فارسى ديده‌ايم : « ايشان عند آن بدانستند ؛ انّما مراد آنست كه . . . ؛ سواء اگر . . . و اگر . . . ؛ امّا . . . و امّا ( نگاه كنيد به قزوينى ، 12 / 263 ؛ شعرانى ، مقدمه ، 1 / 23 ؛ حقوقى ، 1 / 74 به بعد ) . خوب است بىدرنگ ، پس از ذكر اين نمونه‌ها كه امروز به نظر ما نوعى كج‌سليقگى مىآيد به زيبايىهاى نثر ابو الفتوح بپردازيم . عبارات شيوا ، واژگان كهن ، مراعات موازين دستورى و فضاهاى گشادهء شاعرانه را البته كمتر در بحث‌هاى لغوى و فقهى و احيانا كلامى مىتوان يافت . بلكه اين احوال را بايد در آن متونى جستجو كرد كه بر سنتى دويست ساله تكيه دارند ، يعنى سنت تفسيرهاى قصصى . ويژگى بزرگترين تفسيرهاى كهن فارسى ، چون تفسير معروف به ترجمهء طبرى و تفسير سورآبادى همانا گرايش به نقل داستان‌ها و روايت قصه‌هاست ، و همچنان كه نويسندگان مقالهء « ابو الفتوح » در ايرانيكا و دائرة المعارف بزرگ اسلامى دريافته‌اند ، ابو الفتوح كه خود واعظى عالى مقام بود ، ناچار به آن تفاسير عنايت خاصى داشته و در بخش عظيمى از تفسير خود نيز از شيوهء هم آنان پيروى كرده است . قطعهء زير شاهد عادلى بر مدعاى ماست : 1 . « راويان اخبار روايت كرده‌اند كه چون خداى تعالى خواست تا آسمان و زمين بيافريند ، جوهرى سبز بيافريد چند هفت آسمان و هفت زمين . آنگه به نظر هيبت بدان جوهر نگريد . از ترس خداى عزّ و جلّ گداخته شد ؛ آبى گشت لرزان . آنگه فرمان داد تا از آن آب بخارى و دودى برآمد . از آن دود يك آسمان بيافريد . . . آنگه آن يك آسمان بشكافت و هفت آسمان كرد و فرمان داد تا آن آب پاره‌اى كف و زبد برآورد به مقدار زمين مكه . از آن كف زمين مكه بيافريد . آنگه فرمان داد تا جملهء زمين از زير آن به درآوردند . از اينجا ، مكه را « ام القرى » خواند كه اصل همهء زمين از اوست .
تاريخ ترجمه از عربى به فارسى ( از آغاز تا عصر صفوى ) ( فارسى ) — صفحة 199 | آذرتاش آذرنوش