كرد ، و بگوشهاى باز مىشد . درمانده و حيران . همى گفت مادر را كه مرا خواب مىآيد .
مادر دانست كه كودك را ترس عتاب مادر است . . . » .
در دنبالهء همين قطعه و هنگام بهرهبردارى از مثل ، نثر او اينگونه مىگردد : « فرياد از جان پاكان و مقدسان برآمد و تيرهاى انكار در عالم جعليت مىكشيدند كه : قومى را مىآفرينى كه لباس
الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ
به دود معصيت و غبار شرك سياه كنند ، و پردهء حرمت از جمال چهرهء ايمان بردارند . خطاب آمد كه : آرى ، آنچه تعبيهء صدف اين اسرار است ما دانيم . ايشان عزيزكردگان الطاف عزت آمدند . ما ايشان را به لباس عصمت و طيلسان امانت به عالم آلايش وقتى فرستاديم كه آب مغفرت با صابون رحمت بدست نهاده بوديم » ( 3 / 22 - 23 ) .
اين دو قطعه ، هرچند كه به ظاهر در الفاظ و گاه تركيبات متفاوتاند ، باز در چارچوبى يگانه قرار گرفتهاند و حال و هواى مشابهى دارند .
مثال ديگر از گفتگويى كه ميان حضرت پيامبر ( ص ) و مرد اعرابى رفته است :
« اعرابى چون اين سخن بشنيد ، در شوريد ، پشت بداد تا رود . رسول خدا گفت : يا اعرابى ! چنان كه آمدى بازمىگردى ؟ و بدين خرسندى ؟ گفت : يا محمد ( ص ) نه چنان كه درآمدم بازمىگردم كه بدان خداى كه جز وى خداى نيست كه چون درآمدم بر روى زمين در دلم از تو دشمنتر كسى نبود و اكنون كه بازگردم ، به روى زمين از تو عزيزتر مرا كس نيست ( 3 / 85 ) .
مىبينيم كه ريخت عبارت ميبدى ، بيشتر فارسى روان است ، اما به ضرورت موازنهجويى و همنواسازى عبارات ، و ايجاد زنگ يكنواخت در پايان آنها ، در بسيارى جايها ، افعال را به قرينه حذف مىكند ، يا به عكس ، فعلى را مكرر مىآورد . عبارت زير نمونهء خوبى از تكرار فعل ، به قصد نوعى موازنه و آهنگ است :
« « ن » دوات است و « قلم » خامهيى از نور ، نويسنده خداوند غفور ، لوح ، قلم زبرجد نوشت ، به مداد نور نوشت ، بر دفتر ياقوت نوشت ، قصه و كردار مخلوق نوشت ، دل عارف قلم كرم نوشت ، به مداد فضل نوشت ، به دفتر لطف نوشت ، صفت و نعت معروف نوشت . » ( شش بار ديگر نيز كلمه نوشت تكرار شده است ، 100 / 200 ) .
بنابراين ، ساختار عبارات او در اين بخش از كتاب ، اساسا چنين است :