در همه ناكامى بر خود بگشادم . . . در آتش حيرت آويختم چون پروانه در چراغ . نه جان رنج تپش ديده نه دل الم داغ . الهى در سر آب دارم در دل آتش ، در باطن ناز دارم در ظاهر خواهش . . . » ( 3 / 21 ) .
اين سخنان شعرگونهء شورانگيز ، از آن پير طريقت ، يعنى خواجه عبد الله انصارى است ، نه ميبدى . سراسر تفسير در نوبت سوم ، تقليد عنان گشادهء بىكران است از تفسير خواجه . مؤلف پيوسته سخنى را از خواجه نقل مىكند ؛ اما هيچگاه پايان آن سخن را معلوم نمىدارد ، و خود ، بىآنكه توقفى و اشارتى كند ، با همان شور و به همان شيوه ، و در همان فضاى عرفانى به سخن ادامه مىدهد و از دو گفتار ، قطعهاى واحد و مفهومى يگانه عرضه مىكند .
« بديع السموات . توحيد است . . . توحيد آنست كه در هفت زمين و آسمان خداست ، كه يگانه و يكتاست . در ذات بىشبهه ، در قدر بىنظير و در صفات بىهمتاست . . . نه در ذات بستهء آفات ، نه در صفات مشوب علات . در صنعهاش حكمت پيدا ، در نشانهاش قدرت پيدا ، در يكتائيش حجت پيدا . همه در عدداند و او احد ، همه معيوبند و او صمد ،
لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ
، از ازل تا ابد . نه فضل او را ردّ ، نه عزت او پيش وهمها سدّ .
لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ . . .
نادريافته شناخته ، ناجسته يافته ، ناديده دوست داشته » ( 3 / 455 ) .
اينك ملاحظه مىشود كه نثر ميبدى در اين نوبت سوم ، نثرى زيبا و استوار ، اندكى متصنع ، اما دلپذير است . عبارات او ، چون عبارات صوفيان ، كوتاه و پرقدرت و مؤثر است و مخاطب آنها ، عاطفهء آدميزاد است . اندرز و حكمت و پارسايى و خداجويى در سراسر آن موج مىزند . به پيروى از همين معانى حكمتآميز ، نثر وى نيز در سراسر كتاب تقريبا يكدست گرديده . حتى هنگامى كه ميبدى به نقل روايتى و حكايتى پرداخته ، باز كوشيده است همان فضاى شاعرانهء عرفانى و همان شيوهء گفتار آهنگين را بر نثر خود حاكم گرداند ، هرچند كه موضوع بر وى غالب آمده و دستش را گاه بربسته است :
« مثال كار آدمى بر درگاه بىنيازى با عنايت ازلى ، كار آن كودك است كه مادر او را جامهء نو دوخت . گفت : هان و هان اى كودك ، تا اين لباس آرايش از آلايش نگاه دارى .
كودك از خانه بدرآمد ، ببازى مشغول شد ، جامه آلوده كرد و با جامهء آلوده قصد خانه