افعالى است كه به ياء ختم مىشوند . پيش از اين ديديم كه اين شيوه در جملههاى شرطى ، قانونى تقريبا عام بوده است ؛ « گرد آمده بر . . . » تركيبى وصفى يا قيد حالت ؛ « از جهت قمار را » قيد سبب و علت ، همراه با « را » كه در اين كتاب و همهء كتابهاى آن زمان فراوان است ؛ لفظ زيباى « دست كشت » به جاى ذبيحه ؛ آخرين نكتهء قابل ذكر همانا كثرت يافتن كلمات عربى و بيرون راندن معادلهاى فارسى آنها است : اوقيه ، ضمان صحيح ، بلى ، عهد ، كلا و حاشا ، خلق ، قمار ، فصيح ، تعجب ، تحاكم . . . و تا پايان متن .
چندين كلمهء ديگر كه در متون كهنتر ، كلمات فارسى بهجاى آنها نهادهاند .
نمونهء ديگر :
« قصهء حبيب نجار : و آن ، آنست كه عيسى ( ع ) دو كس از ياران خويش . . . بانطاكيه فرستاد تا اهل آن را با مسلمانى خوانند . . . خداى تعالى شمعون را بفرستاد ، از پس ايشان . همچنان معجزهها مىنمود : ابراى اكمه و شفاى مريض . . . شمعون گفت : بياريد ايشان را تا بچه حجت دعوى پيغامبرى كردند . ايشان را از زندان بياوردند . شمعون چنان نمود كه من خود ايشان را ندانم . فا ايشان گفت : شما بچه حجت دعوى پيغامبرى كرديد . . . ايشان گفتند : ما شفاى مرضى كنيم . . .
خداى تعالى بهر شهر كه رسولى فرستاد و ايشان قبول نكردى ، رنجى و محنتى برسانيدى ايشان را از بهر تنبيه را . پس رسولان را گفتند : اگر شما بازنيستيد از اين گفتار ، ما شما را به سنگ بكشيم . همى از كنار شهر مردى مىشتافت و آن مرد حبيب نجّار بود و گفت : من برويدهام بخداى شما . بشنويد از من ايمان من : لا إله الا الله . او را در ميان آوردند و چندان بزدند كه قصب و امعاء او به زير وى بيرون شد ، و بوقت مرگ خداى تعالى جاى او در بهشت به دو نمود . او را گفتند فريشتگان : در رو در بهشت جاويدان .
گفت : كاشكى گروهى من بدانندى كه خداى تعالى مرا بيامرزيد و بنواخت و كرد از نواختگان . در آن وقت ، نصيحت قوم خويش فرونگذاشت با چندان جفاها كه از ايشان ديد ، تا جهانيان بدانند كه ديندار ، كيندار نبود » . ( قصهها ، 2 / 5 - 924 ) .
در اين قطعه ، تقريبا همهء خصايص نمونهء پيشين جمع است . مىتوان اين ويژگىها را چنين برشمرد : « با مسلمانى » ، به جاى : به مسلمانى ؛ پس افتادن تركيب قيدى « از پس ايشان » ؛ ندانستن به جاى نشناختن ( نيز در سطرهاى پايينتر ) ؛ فا به جاى با ؛ استعمال
تاريخ ترجمه از عربى به فارسى ( از آغاز تا عصر صفوى ) ( فارسى ) — صفحة 144
مساهمون: آذرتاش آذرنوش
ص١٤٤