ملاحظه مىشود كه در اين متن هيچ چيز از گويش كهن باقى نمانده ، همهء كلمات اساسى به واژههايى عربى تبديل شدهاند ، جز اينكه هنوز برخى كلمههاى عربى را با الف و نون فارسى جمع بستهاند ، يا هنوز « دستورى » در كنار « اذن » و « همبازى » ( انبازى ) را به جاى شرك به كار بردهاند . بدينسان ، شايد بتوان نظر دكتر مهدوى ( مقدمهء قصص ، ص 24 ) را تأييد كرد كه كاتبان دورههاى بعد ، نثر ابو بكر عتيق را تاحدى دستكارى و به زبان عصر خويش نزديكتر كردهاند .
در عوض نسخهء تربت شيخ جام ، با آنكه تلخيصگونهاى از تفسير بزرگ ابو بكر عتيق است ، و تاريخ تحرير نسخه نيز نسبتا متأخر است ( حدود 584 ق . ) باز به نظر سالمتر ، و به زبان و لهجهء نويسندهء تفسير نزديكتر مىنمايد : هنوز آثار نثر قرن چهارم ، تركيبات ، اصطلاحات و كلمات كهنه ، ساختارهاى معمول آن زمان همه در كنار شكلهاى استوار و متأخر دستورى ، واژههاى متعدد عربى يا كلمات تحول يافتهء فارسى جلوه مىكند . چند نمونه از نثر اين كتاب ، هم اشارات بالا را روشنتر مىكند و هم درجهء اختلاف ميان نسخهء تربت شيخ جام و نسخهء تفسير را باز مىنمايد :
« قصهء اسلام عمر رضى الله عنه : . . . و آن ، آن بود كه چون آيت آمد كه
إِنَّكُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ
. بو جهل بر در كعبه برپاى خاست بر سر قريش گفت : يا معشر قريش ! كار بدآن رسيد كه محمد [ ص ] ما را و خدايان ما را همه هيمهء دوزخ مىگويد . هركه او را بكشد ، من او را صد شتر سرخموى سيهچشم بدهم و هزار اوقيه نقره . عمر آن بشنيد ، برپاى خاست ، دست بو جهل بگرفت ، گفت يا ابا الحكم ، اين ضمان صحيح است ؟ گفت بلى . او را بدر كعبه برد پيش هبل ، با وى عهد كرد و ديگر بتان را بر آن گواه كرد ، و برفت ، به خانه شد ، كمان و جعبهء تير و شمشير برگرفت و آهنگ بكشتن محمد [ ص ] داد . مردى از بنى زهره او را پيش آمد ، گفت : يا عمر ، الى اين ؟
گفت : مىروم كه سر محمد [ ص ] برگيرم . زهرى گفت : نترسى از بنى هاشم و بنى عبد المطلب ؟ عمر گفت : أصبوت ؟ اى : تو در دين محمد [ ص ] شدهاى . سوگند بلات و هبل كه اگر بدانمى كه تو در دين محمد [ ص ] شدهاى ، اول ترا كشتمى آنگه محمد [ ص ] را . گفت كلّا و حاشا ، من بر دين پدران خويشم . هردو مىرفتند . چون بابطح رسيدند ، خلقى را ديدند از جوانان مكه ، گرد آمده بر گوسالهاى كه مىبخواستند