كشت از جهت قمار را . آن گوساله به زبان فصيح گفت : ( شعر . . . ) چون عمر آن بشنيد تعجب نمود ، همى رفت تا با در كعبه شد . قريش را اين بگفت . ايشان گفتند : عجب كارى ! گرنه تو گفتيى ، ما باور نداشتى . اكنون كه بشنودى و ما را بگفتى ، زنهار كه هيچكس را نگويى . عمر گفت : بلات و هبل كه نگويم ، اگر حق است و اگر باطل . آنگه با قصد خويش گشت . . . قومى را ديد از خزاعه كه بتحاكم پيش فهم مىشدند و فهم بتى بود ايشان را . . . مردى از عبد المطلب او را پيش آمد ، گفت : يا عمر ، خبر دارى كه خواهر تو بنت الخطاب فاطمه و دامادت سعيد بن زيد هردو در دين محمد [ ص ] شدهاند ؟
گفت : بچه نشان ؟ گفت نشان آنست كه از دست كشت تو بنخورند . . . . عمر قصد زخم خواهر كرد . . . سعيد خواست كه او را بازدارد ، عمر او را نيز بزد و مجروح كرد . خواهر گفت : اى عمر تو بكره مردمان را بر هواى خويش خواهى داشت . . . عمر متحيّر فروماند .
شب درآمد و همچنان مىبود تا پاسى از شب بگذشت . خواهر و سعيد بن زيد برخاستند و طهارت تجديد كردند و سورت « طه » ابتدا كردند . » ( قصهها ، 2 / 634 - 639 ) .
در اين قطعهء زيبا كه سراسر از عباراتى بسيار كوتاه تشكيل يافته ، موضوع در نهايت روشنى و شفافى ، بدون هيچگونه تكلف يا اسلوبپردازى عرضه شده است ؛ با آنكه حكايت متن از منابع عربى استخراج شده ، در هيچ جاى آن بوى ترجمه به مشام نمىرسد ؛ از نظر دستورى ساختار عبارات آن است كه امروز از فارسى فصيح انتظار داريم ، همهء اجزاى جملهها ، در جاىهاى معهود خود نشستهاند ، چند جملهاى هم كه در آنها تركيبات با حروف اضافه در آخر قرار گرفتهاند ، هيچ غريب و نامأنوس به نظر نمىآيند ( مثلا : بدر كعبه برد ، پيش هبل ؛ خلقى را ديد از جوانان مكه ) . موارد خاص اين متن نيز ، از آغاز تا آخر ، بدين قرار است :
آيت ، به جاى آيه ؛ بو جهل به جاى ابو جهل ؛ « يا معشر قريش » ممكن است سراسر يك تركيب عربى محسوب شود ، اما فارسى پنداشتن آن نيز عيبى ندارد ، زيرا در سراسر متون كهن خراسانى ، « يا » را بهجاى « اى » به كار بردهاند . در همين قطعهء كوتاه ، چهار بار « يا » آمده و يك بار « اى » ؛ « اى » به جاى « يا » ، « يعنى » كه در همهء متون رايج بوده ؛ جملهء شرطى « اگر بدانمى . . . كشتمى » ؛ « گرنه تو گفتيى ، ما باور نداشتى - نداشتيمى » شامل
تاريخ ترجمه از عربى به فارسى ( از آغاز تا عصر صفوى ) ( فارسى ) — صفحة 143
مساهمون: آذرتاش آذرنوش
ص١٤٣