داشته باشند از اين جهت است ، نه اينكه آن را معتبر ندانند بلكه نظر به نزاع بين معتزله و اشعرى دارند « 1 » .
از جمله كارهايى كه روى اين كتاب انجام شده ، استخراج احاديث است . و خوشبختانه احاديثى هم در فضيلت اهل بيت عليهم السّلام دارد . بعضى از اهل تسنّن به اين فكر افتادند كه احاديث آن را تخريج كنند و نشان بدهند كه اين احاديث در كدام كتاب حديثى نقل شده است . از جمله آنها است : « تخرج الأحاديث » از ابن حجر عسقلانى « 2 » كه با كشّاف چاپ شده است « 3 » .
و امّا راجع به متن تفسير ، انتقادى كه برخى از جمله امام فخر رازى گرفته است اينكه :
كشّاف چرا به صوفيهء باطل سخت حمله كرده و عبارت زنندهاى دارد . فخر رازى گفته فحش با تفسير سازگار نيست . اين انتقاد بعد از فخر رازى هم در كتب ديگر وجود دارد . و انتقادشان اين است كه چرا حرفهاى عرفا را به مسخره گرفته است .
ذيل آيهء
قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ
مىگويد « 4 » : « و إذا رأيت من يذكر محبّة اللّه و يصفق بيديه مع ذكرها و يطرب و ينعر و يصعق فلا تشكّ في إنّه لا يعرف ما اللّه و لا يدرى ما محبة اللّه و ما تصفيقه و
هامش
( 1 ) . اخيرا « نشر ادب حوزه » تفسير كشّاف را چاپ كرده است . تذكّرى را لازم مىدانم و آن اينكه اگر خواستيم از اهل سنّت كتابى را چاپ كنيم بايد آن را يا از طريق تلخيص يا حاشيه زدن اصلاح نمائيم . اگر در متن آن شبههاى آمده باشد بايد در پاورقى جواب دهيم . اگر حديثى به نفع شيعه باشد چند تا سند برايش بياوريم . هر جا به ضرر شيعه مطلبى گفته باشد يا احاديث جعلى نقل كرده باشد يا حديثى معتبر باشد ولى او قبول نداشته باشد ، اينها را بايد توضيح دهيم .
( 2 ) . دو ابن حجر داريم : يكى صاحب صواعق ، متوفى 973 ( قرن دهم ) . ديگرى : ابن حجر عسقلانى ، صاحب « إصابة » و « فتح الباري في شرح صحيح البخاري » ، متوفى 852 ( قرن نهم ) .
« تخريج الأحاديث » از ابن حجر دوم است .
( 3 ) . همراه با كشّاف 4 كتاب چاپ شده است : 1 - الانتصاف للإمام احمد الاسكندرى ( كه مىخواهد رنگ معتزلى را بردارد و اشعرى كند ) ، 2 - الكافي الشافي في تخريج أحاديث الكشّاف ( ابن حجر عسقلانى ) ، 3 - حاشية شيخ محمد عليان بر تفسير كشّاف ، 4 - مشاهد الإنصاف على شواهد الكشّاف ( از همان شيخ محمد عليان ) .
( 4 ) . تفسير كشاف ، ج 1 ، ص 352 ( آل عمران : 31 ) .