وارد شد ، كفشهاى خود را در كنار اسباب و بساط او بيرون آورد و به او به عنوان امير المؤمنين سلام نداد و او را با كنيه ياد نكرد و بدون اجازهء او در كنارش نشست و گفت : اى هشام ! حالت چطور است ؟ هشام از برخورد طاووس بسيار خشمگين شد ! و آهنگ كشتن او كرد . به او گفتند : تو در حرم الهى هستى ، اين كار ممكن نيست . گفت : اى طاووس ! تو چرا چنين كردى ؟ گفت چه كارى ؟ خشم و عصبانيت هشام بيشتر شد و گفت : تو كفشهايت را كنار بساط من در آوردى و به من به طور رسمى سلام ندادى و مرا با كنيه ياد نكردى و بدون اجازه من در كنارم نشستى و گفتى : اى هشام ! حالت چطور است ؟
طاووس گفت : كفشهايم را در كنار بساط تو در آوردم ؛ زيرا شبانه روز پنج بار كفشهايم را در مقابل پروردگار در مىآورم و او نه مرا توبيخ مىكند و نه از من خشمگين و عصبانى مىشود . و اما اينكه چرا با عنوان امير المؤمنين سلام نكردم ؟
بدين جهت است كه همهء مؤمنان از اميرى تو راضى نيستند و من ترسيدم اگر [ چنين ] بگويم دروغ گفته باشم . و اما اينكه مىگويى چرا با كنيه خطاب نكردى ؟ زيرا خداوند در قرآن كريم پيامبران خود را با نام صدا مىكند و مىفرمايد : يا داوود ، يا يحيى ، يا عيسى ، و دشمنان خود را با كنيه مخاطب ساخته و مىفرمايد :
تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ . . .
« 1 » و اما اينكه گفتى كنار من نشستى ؛ زيرا از امير المؤمنين عليه السلام على بن ابى طالب عليه السلام شنيدم كه فرمود : « هر گاه خواستى به فردى از جهنميان بنگرى ، به كسى بنگر كه خود نشسته و عدهاى در اطراف او ايستادهاند . »
هشام گفت : مرا پندى بده ! گفت : از امير المؤمنين عليه السلام شنيدم كه مىفرمود : « در دوزخ مارهايى هستند همچون ستونهاى شناور و عقربهايى بسان قاطر . هر اميرى را كه در حق زير دستان خود عدالت نورزد مىگزند » . آنگاه برخاست و رفت . « 2 »
هامش
( 1 ) . مسد ، 1 .
( 2 ) . احمد بن خلكان ، وفيات الاعيان ، ج 2 ، ص 510 .