هم اين سؤال كردم به جاى خود باشد * چو نوع باشند اينها و جنسشان يكسان ؟
ز حال نفس چو علم و بقا و جهل و فساد * چه چيز صورت دارى به دل بگو به زبان ؟
چگونه باشد مر نفس را ز نفس خبر ؟ * در آن زمان كه نباشد علاقت جسمان
ز ذات خويشتن و بارى و ز موجودات * چه باشد اندر حفظ و چه چيز در نسيان ؟
شناسد آنكه چه بودست حال او زين پيش * و يا به جمله احوال خود بود نادان
اگر به جمله ز كلّى بود معارف او * چه راحت و چه الم مرد را درين عرفان
و گر ز جزوى گويى كه داند او چيزى * محال باشد چون كالبد بود ويران
از آنكه جز وى مدرك به حسّ جسم شود * چگونه داند او را و حسّ در فقدان
چو بر حقيقت حق نفس مشتبه گردد * از او بر آنچه وجود است چون شود پنهان
به يك تصور موجود بىنهايت را * معا چگونه شناسد به معنى « 1 » كن و كان
و گر بداند او را و ديگران را نى * نباشد اين سخن اندر صريح عقل بيان
الى لوازم ملزوم چون شود معلوم ؟ * چو سقف و حايط و مخلوق و خالق ديّان
شقاوت و الم و لذّت و سعادت و نفس * چه چيز هر يك در علم حكمت و اديان
نفوس ساده كه نشناختند معقولات * چگونه لذّت يابند در خلوه و جنان
وز اين نبايد نه لذّت و نه الم * چگونه باشد احوالشان در اين دو ميان
هامش
( 1 ) . اصل : به مدتى .