لنفسه نور محض مجرّد » . ( همان ، ص 110 ) نور محض مجرّد ، نورش از خود و براى خود است و چيزى كه چنين باشد نه قابل اشاره است و نه در جسم جاى مىگيرد و نه داراى جهتى است ، زيرا اينها از ويژگىهاى اجراماند و حرف ما بر سر موجودى است كه هيچ سنخيّتى با مادّه ندارد : « فان كان نور محض فلا يشار اليه و لا يحلّ جسما و لا يكون له جهة اصلا » . « 1 » و چنين چيزى براى خود ظاهر است يعنى زنده و درّاك است ، هم خود را ادراك مىكند و هم غير خود را : « و الحياة هى ان يكون الشّىء ظاهرا لنفسه ، و الحىّ هو الدّراك الفعّال . . . فالنّور المحض حىّ و كلّ حىّ فهو نور محض » . « . . . و هر چه زنده است به ذات خويش ، نور مجرّد است و هر نور مجرّدى زنده است » . « 2 »
نور عارض :
« . . . و بدان كه نور جرمى ، هيأت است در جرم پس او ظاهر است از بهر ديگرى و نور است از بهر ديگرى و اگر به خود قائم بودى نور بودى از بهر ذات خود ، و از بهر خود ظاهر بودى و زنده بودى » .
( الواح عمادى ، ص 182 ) نور عرضى ، گر چه جرم نيست ، صورتى عارضى و هيأتى است در جرم كه وجودش براى خود نيست ، بلكه براى جرم است و ظهورش ، هم اگر چه از خود است ، « از بهر خود » نيست ، بلكه براى جرم ( محلّ ) است ، و لذا ، نه حىّ است و نه درّاك .
و ما در تعريف عمومى نور ، معنى « ظهور » و « اظهار » را به تفصيل توضيح داديم و گفتيم كه منظور از ظهور در نور عارضى ، وضوح و روشنى است و منظور از اظهار و مظهريّت ، روشن كردن اجرام به وسيلهء اين نور است .
هامش
( 1 ) حكمة الاشراق ، ص 110 .
( 2 ) الواح عمادى ، ص 182 .