حدوث نفس :
« و بدان كه نفس پيش از بدن ، موجود نباشد كه اگر پيش از اين موجود بودى نه شايستى كه « يكى » بودى و نه « بسيار » و اين محال است . امّا آنكه نشايد كه نفوس پيش از بدن بسيار باشند از براى آن است كه همه در حقيقت آنكه ، نفس مردمىاند مشارك و از يك نوعاند و چون بسيار شوند مميّز بايد و پيش از بدن ، بدنى نيست تا فرق كند در ميان ايشان . . . پس بسيار نتواند بودن . امّا آنكه نشايد كه همهء نفسها پيش از بدن يكى باشد ، كه اگر پاره شود و قسمتپذير گردد ، جسم باشد و ما گفتيم كه محال است . و اگر همچنان يك نفس بماند و در جملهء ابدان مردم تصرّف كند پس هر چه كه يكى داند بايد كه همه دانند و نه چنين است ، پس ظاهر شد كه نفس ، پيش از بدن نتواند بود ، كه هر دو به هم حاصل شوند و ميان ايشان علاقهاى است عشقى و شوقى ، نه چون علاقهء اجسام و اعراض . . . » . ( پرتونامه ، صص 25 و 26 با اندك اختصار ) دلايل شيخ اشراق ، بر بقاى نفس در حكمة الاشراق هم همين دلايل است با چند دليل ديگر از جمله اينكه اگر نفس ، قبل از بدن موجود باشد ، مىبايد تكامل يافته باشد ، زيرا مانعى نيست تا او را از عالم انوار محجوب كند ، و اگر نفس قبلا به كمالش رسيده باشد ، پس تعلّقش به بدن بىهدف و ضايع خواهد بود . امّا قطب الدّين شيرازى مىگويد : اين دلايل همگى اقناعى است و همه مبتنى بر ابطال تناسخ است در حالى كه « افلاطون » معتقد به قدم نفس است و نظريّهء حق همين است ، زيرا پيامبر هم فرموده « الارواح جنود مجنّدة فما تعارف منها ائتلف و ما تناكر منها اختلف » « 2 » ، يعنى تعارف و تناكر قبل از ابدان است كه منجرّ به ائتلاف و اختلاف بعد از تعلّق به بدن مىشود ؛ . . . و افلاطون اين گونه استدلال كرده كه : اگر « علّت » وجود نفس به