اوّل علاقهء نفس :
« و بدان كه اوّل علاقهء نفس با بدن به اعتبار جسمى است كه آن روح است و روح ، در دماغ نورانى است تا اگر نورش كم شود زندگى او مضطرب شود و ماليخوليا حاصل شود و غير آن . پس اوّل علاقهء نفس ، با « نور » است و اوّل رفيقى از آن زندگى ، « نور » است . . . و بدان كه نور جرمى ، هيأتى است در جرم ، پس او ظاهر است از بهر ديگرى و نور است از بهر ديگرى . . . » .
( الواح فارسى ، ص 182 ) در عبارات فوق ، چند نكته را بايد توضيح داد :
1 . منظور از « روح » ، در اينجا ، غير از روح الهى است كه همان « نفس ناطقه » است ، بلكه منظور « روح نفسانى » است كه عبارت است از جسمى لطيف بخار مانند كه حاصل فعل و انفعالات شعبهاى از خون است كه از قلب به سوى مغز مىرود . به نظر حكما ، اين جرم لطيف ، در مغز ، حالت نورانى دارد و نفس ناطقهء انسان كه خود نور مجرّد است از طريق اين نور عارضى ، در جسم تدبير و تصرّف مىكند .
2 . و اينكه گفته : « نور جرمى هيأتى . . . » توضيحى است در همين جهت ، تا فرق نور جرمى يا عارضى را كه هم نورانيّت و هم ظهورش از غير است و هم قابل رؤيت است ، با نور ذاتى مجرّد ، كه همه چيزش از خود است و غير محسوس است ، يادآور شود . « 1 »
بقاى نفس :
« . . . و بدان كه نفس باقى است ، بر او ، فنا متصوّر نشود ، زيرا كه علّت او كه « عقل فعّال » است دائم است ، پس معلول به دوام او دائم ماند ؛ و چون نفس ، محلّ ندارد و جوهرى مباين است اجسام را ، از بطلان جوهرى ديگر ، مباين ، عدم او لازم نيايد ، و فى الجمله به ميان مرگ و زندگى ، فرقكننده ، قطع علاقه است ، و علاقه ، عرضى است اضافه از بطلان اضافات ، بطلان جوهر لازم نيايد ، پس به بقاى علّت ، دائم ماند .
و خواجهء حكمت « افلاطون » گفت در نفس كه او دهندهء حيات است چيزها را و هر چه خاصيّت او دادن زندگى باشد ، زندگى او به ذات خويش باشد پس هرگز ضدّ آنچه
هامش
( 1 ) و نيز ر . ك : « روح » ، همين رساله .