« . . . المكان هو باطن حاويه الأقرب « 1 » ، و ما لا حاوى له لا مكان له . . . » . ( حكمة الاشراق ، ص 131 ) آنچه ما به عنوان مكان مىشناسيم چيزى است كه حكما ، آن را به عنوان محلّ استقرار يا منزل مىشناسند زيرا مكان ، در اصطلاح حكما شرايطى دارد : 1 . جرمى ( جسمى ) موجود باشد . 2 . چيزى آن جرم را احاطه كرده باشد . 3 . احاطه ، به گونهاى باشد كه سطح درونى محيط ( احاطهكننده ) ، با سطح بيرونى محاط ( احاطهشونده ) ، تماسّ داشته باشد . در اين صورت ، آن سطح درونى ، « مكان » چيزى است كه آن را احاطه كرده است . پس اگر چيزى اصلا ، حاوى نداشت ، يا حاوى بود ، محوى نبود ، يا حاوى و محوى هر دو بودند ، امّا سطح درونى حاوى با محوى تماس نداشت ، و به گفته ، شيخ آن را نمىماليد ، مانند سقف و چهار ديوارى خانه ، « مكانى » وجود ندارد . و بودن شىء در مكان ، به آن شرايطى كه گفته شد ، « تداخل » نيست ، زيرا تداخل ، بودن چيزى است در عين چيز ديگر ، كه محال است ، بلكه اينجا ، تنها ، سطوح خارجى و داخلى دو چيز با هم مماسّ شدهاند . البتّه با توجّه به اينكه « خلاء » ، محال است و جهان مادّى ، « ملاء » است ، همه چيز جهان اجسام ، مكانى دارد امّا اين مكان ممكن است جسم ديگرى باشد ( طبق آنچه كه گفته شد ) و يا هوا يا آب يا افلاك باشد .
فرهنگ اصطلاحات آثار شيخ اشراق ( فارسى ) — صفحة 335
مساهمون: سيد محمد خالد غفارى
ص٣٣٥
« . . . و ملك به حق ، آن است كه ذات همهء چيزها او را باشد و ذات او هيچ چيزى را نباشد . . . » .
( پرتونامه ، ص 46 )
« . . . و ملك مطلق ، آن است كه ذات همهء چيزها او را باشد و ذات او هيچ چيزى را نباشد ؛ و نتواند كه چنين باشد الّا واجب الوجود » .
( الواح عمادى ، ص 161 )
هامش
( 1 ) « اقرب » در عبارت فوق ، صفت « باطن » است ، يعنى مكان باطن اقرب حاوى به محوى است .