حواسّ است و لذا در اين موارد ، بابى براى مغيبات و معجزات و كرامات و اعمال خارق العاده ، باز نكردهاند و همهء اين حالات را حاصل تعاملات و تبادلات قواى ذهنى مىدانند ؛ و چون حسّ مشترك را ، انبار دريافتههاى حواسّ ظاهرى به حساب مىآورند موادّ اوليّهء بافتههاى متخيّله را هم از آنجا مىدانند . و شيخ اشراق ، هم در اكثر آثار فارسى و عربى خود ، غالبا ديدگاه آنها را نقل كرده و سپس در كتبى مانند الواح عمادى ، تلويحات و مخصوصا ، حكمة الاشراق به نقد و بررسى آنها پرداخته و با ديدگاه اشراقى - عرفانى خود آنها را تجزيه و تحليل نموده و سپس نظر نهايى خود را كه ناشى از جهانبينى عظيم نورى اوست ، بيان كرده است . « 1 » و اينك نمونهاى از برخورد اشراقى شيخ با همين متخيّله : « و متخيّله چون روى به چيزهاى محسوس نهد و نقل كند از چيزى به چيزى ، نفس را باز دارد از ادراك معقولات و بر او مشوّش گرداند منامات ، چنان كه در قرآن آمد ، در حديث منامات :
« 2 » و اوست كه چيزها را به هم درآميزد و چيزهايى درست را مشوّش گرداند . آيتى ديگر
« 3 » زيرا كه پيوسته در حركت است كه هيچ وقت آرام نگيرد و اين مخيّله است كه كوه است كه حايل است ميان عالم عقلى و نفوس ما . . . » . « 4 »