نور است » ، زيرا هيچ كس ميل جمع شدن با مرده را ندارد ، بلكه ميل انسان به كالبدى است كه نورى با آن آميخته باشد - كه همان نفس يا روح الهى است - و كمال لذّت وقاع هم به وسيله حرارت و حركتى است كه هر دو معلول نور و عشّاق نورند . و از همين جاست كه از عالم نور محبّتى آميخته يا سلطه بر مذكّر و محبّتى آميخته با ذلّت و تسليم بر مؤنّث سايه مىاندازد و هر يك مىخواهد با جان ديگرى بياميزد و اين همان ميل نور اسفهبد ( نفس ) به لذّات عالم نورى است كه حجابى آنجا نيست .
مولانا هم ابياتى قريب به همين مضمون دارد كه بىمناسب نيست اگر آن را حسن ختامى براى اين مبحث قرار دهيم :
بر زمين و چرخ عرضه كرد كس * خوبى و عقل و عبارات و هوس
جلوه كردى هيچ تو بر آسمان * خوبى روى و اصابت در گمان
پيش صورتهاى حمّام اى ولد * عرضه كردى هيچ سيم اندام خود
بگذرى زان نقشهاى همچو حور * جلوه آرى با عجوز نيم كور
در عجوزه چيست كايشان را نبود * كه ترا ز آن نقشها با خود ربود
تو نگويى من بگويم در بيان * عقل و حسّ و درك و تدبير است و جان
در عجوزه جان آميزش كنى است * صورت گرمابهها را روح نيست
صورت گرمابه گر جنبش كند * در زمان او از عجوزت بر كند
جان چه باشد با خبر از خير و شر * شاد با احسان و گريان از ضرر
چون سر و ماهيّت جان مخبر است * هر كه او آگاهتر باجانتر است .
« 1 »
هامش
( 1 ) مثنوى مولوى ، دفتر ششم ، ابيات 140 تا 149 .