تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ اصطلاحات آثار شيخ اشراق ( فارسى ) — صفحة 302

مساهمون:

ص٣٠٢
و آن در حق مسيح است : و
« وَ كَلِمَتُهُ أَلْقاها إِلى مَرْيَمَ »

« 1 » ، و گفت :

« إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ »

« 2 » ، و بالا نتواند رفت به جوار حقّ الّا جوهر باقى ، و آيتى ديگر در صعود ، گفت : و

« تَعْرُجُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ
« 3 »
. . . »
. ( الواح عمادى ، ص 157 ) منظور از « جوهر عاقل » ، همان نفس ناطقه يا روح ملكوتى انسان است كه در قرآن از آن به « كلمه » تعبير شده است . كلمه ، تعبير قرآنى ديگرى است از نفس انسان ، امّا نه هر نفسى ، بلكه نفس طيّب و طاهرى كه پاك و نيالوده ، از طرف خداوند بر موجودى فرو فرستاده مىشود . و يا نفسى كه بعد از تعلّق با بدن ، به كمال و طهارت خود دست يافته و شايسته رجوع به سوى حقّ ، و صعود به عالم ملكوت شده است ، كه اين همان است كه از آن ، به نفس مطمئنّه هم تعبير شده كه به جهت به دست آوردن كمال و طمأنينه‌اش به رجوع به سوى ربّ خود ، دعوت گشته است :
« يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ، ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً ، فَادْخُلِي فِي عِبادِي ، وَ ادْخُلِي جَنَّتِي »
. « 4 »

كلّى :

« بدان كه هر لفظى كه شايد كه به يك معنى بر بسياران افتد ، آن را « لفظ كلّى » خوانيم و معنى آن ، « معنى كلّى » و هر لفظ ، كه به معنى ، بر يك چيز بيش ، نتوان گفت آن را « جزوى » خوانيم ، مثال اوّل همچون مردم ، كه بسياران در مردمى انبازند و مردم ، به يك معنى بر زيد و عمر و خالد افتد ؛ مثال دوم همچون زيد و بكر ، و « اين مرد » ، و هر چه به دو اشارت افتد » . ( مجموعهء مصنّفات ، ج 3 ؛ پرتونامه ، ص 3 ) انسان در پيرامون خود موجوداتى را احساس مىكند و از آنها تصاويرى در ذهنش نقش مىبندد ؛ اين تصاوير ذهنى ، گاهى بدون هيچ دخل و تصرّفى عينا ، بر همان
هامش
( 1 ) سورهء 4 ( النساء ) آيه 170 .
( 2 ) سورهء 35 ( فاطر ) آيهء 11 .
( 3 ) سوره 70 ( المعارج ) آيهء 4 .
( 4 ) سوره 89 ( الفجر ) آيات 29 تا 31 .