عرضى :
« . . . و العرضىّ قد يكون اعمّ من الشّىء كاستعداد المشى للانسان و قد يختصّ به كاستعداد الضّحك للانسان . . . » .
( مجموعهء مصنّفات ، ج 2 ؛ حكمة الاشراق ، صص 16 - 16 ) اصطلاح عرضى ، اصطلاحى است فلسفى و در مقابل ذاتى قرار دارد ، و عبارت است از چيزى كه جزء ماهيّت و حقيقت شىء نيست ، امّا به گونهاى با آن ملازمت دارد . با اين توضيح كه هر حقيقتى يا « بسيط » است ، يعنى در حين تعقّل ، جزئى براى آن متصوّر نمىشود مانند تصوّر عناصر اربعه - بنا بر رأى فلاسفه - كه هر كدام داراى حقيقت بسيطى هستند ؛ و يا « غير بسيط » است ، يعنى در حين تعقّل بيش از يك جزء براى آن قابل تصوّر است ، مانند تصوّر حيوان ، كه عبارت است از جسم به اضافهء حيوانيّت ، يا تصوّر انسان كه حاصل جسم به اضافهء حيوانيّت ، به اضافهء نطق است . كه در هر حال اجزاى ماهيّات فوق الذّكر ، ذاتى آنها هستند ، يعنى آن ماهيّات بدون آنها قابل تصوّر نيستند . و نيز گاهى ماهيّت و حقيقت شىء ، داراى اجزاى ديگرى است كه اگر چه ذاتى آن نيستند ، امّا با او هستند ؛ اين اجزاى غير ذاتى را عرضى شىء مىگويند .
جزء عرضى هم گاهى لازم لا ينفك شىء است مانند سه زاويه براى مثلّث و گاهى مفارق آن است مانند خنده بالفعل براى انسان . و نيز جزء عرضى ، گاهى عامّتر از حقيقت شىء است ، مانند حركت براى انسان و گاهى مساوى با آن است مانند استعداد خنده براى او .
عشق :
« . . . محبّت چون به غايت رسد آن را عشق خوانند « العشق محبّة مفرطة » ، و عشق ، خاصتر از محبّت است ، زيرا كه همهء عشقى محبّت باشد ، امّا همه محبّتى عشق نباشد و محبّت خاصّتر از معرفت است زيرا كه همه محبّتى معرفت باشد ، اما همه معرفتى و محبّت نباشد .
پس اوّل پايه ، معرفت است و دوم پايه محبّت و سوم پايه ، عشق ، و به عالم عشق كه بالاى همه است نتوان رسيدن تا از معرفت و محبّت ، دو پايه نسازد ، و معنى « خطوطين و