عدم :
« . . . و بدان كه عدم دو معنى دارد : يكى ممتنع الوجود خوانند و آن به وجود نيايد ، و آن يكى را ممكن الوجود خوانند و آن به وجود آيد .
و آنچه گفتيم كه ممكن را دو طرف است ، بدان دو طرف آن نمىخواهيم كه ممكن چيزى است موجود كه آن چيز دو طرف دارد ، اگر ممكن موجود بودى به مرجّحش حاجت نبودى ، امّا عادت چنين رفته است كه چون خواهند كه شرحى دهند ، اگر چه هيچ نباشد ، از روى استعارت چيزى بنا نهند و نامى بگويند ، چنان كه قرآن خبر مىدهد كه در ازل حق تعالى بنى آدم را كه هنوز موجود نبودند خطاب كرد :
« أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ »
گفتند :
« بَلى »
و مقصود آن است كه بارى تعالى عالم بود به آنچه خلقى خواهد آفريدن و آن خلق ، اگر چه معدوم بودند ، اما ممكن الوجود بودند ، زيرا كه به وجود خواستند آمدن ، پس طرفى در عدم داشتند ، زيرا كه هنوز موجود نبودند و طرفى در وجود داشتند ، زيرا به وجود خواستند آمدن . . . » .
( بستان القلوب ، صص 379 - 380 ) عبارت شيرين و شيواى شيخ ، در اينجا بىنياز از هر شرح و توضيحى است و در تعريف عدم ابهامى باقى نگذاشته است ، نكتهء جالب توجّه در عبارات فوق تفسير و برداشت ايشان از آيهء
« أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ »
است كه بر خلاف عرفا كه صحنهء وقوع ماجرا را عالم ارواح و قبل از خلقت مادّى مىدانند ، شيخ - ره صحنه واقعه را بعد از خلقت مادّى انسان مىداند و كاربرد فعل را كاربردى مجازى از قبيل استعمال به اعتبار ما سيكون ، تلقّى كرده است و علّت اين امر هم ، اعتقاد فلسفى ايشان است ، زيرا ايشان بر اين باورند كه : روح انسانى يا نفس ناطقه ، نبايد قبل از خلقت تن ، وجود بالفعل داشته باشد ، بلكه هنگام خلق كالبد ، و مهيّا گشتن مزاج مناسب ، عقل فعّال يا ربّ النّوع انسانى ، نفس ناطقهاى به او افاضه خواهد كرد . ( براى توضيح بيشتر ر . ك : نفس ) .
عرض :
« . . . هر جا كه چيزى به كلّى در چيزى شايع است آن را عرض خوانند و هيأت ، خوانند و به اصطلاحى ديگر حالّ ، خوانند ، و آنجاى را محلّ خوانند و حالّ محتاج باشد به محلّ ،