زيرا عدالت بر ميانه رفتن است و از افراط و تفريط دورى كردن و در حوزه عقل نظرى افراطى نيست كه هر چه بيشتر باشد بهتر است ، امّا در حيطهء عقل عملى ، رعايت حدّ وسط و حركت بر خط ميانين كه همچون پل صراط ، از مو باريكتر و از الماس تيزتر است ، اصل فضيلت است ، و انحراف از آنچه به صورت افراط و چه به صورت تفريط ، سقوط به دوزخ رذيلت است .
پس اصل فضيلت ، عدالت است و حكمت و شجاعت و عفّت ، از اجزا و فروعات آن هستند . با اين توضيح كه قواى انسان دو نوع است : ادراكى ، حركتى . قواى حركتى هم دو نوع است : شهوى ، كه جاذبه است و غضبى كه دافعه است .
قواى ادراكى هم ، انواعى دارد كه عالىترين آن ، ادراك عقلى است ، كه آن هم دو نوع است : علمى و عملى .
كمال عقل نظرى در ادراك مبادى و مفارقات و معرفت ذات و صفات حقّ به قدر توان است و هر چه در اين وادى سير كند نهايتى ندارد و حدّى براى آن متصوّر نيست .
امّا ، كمال عقل عملى ، در رسيدن به عدالت نفسى و استيلا بر قواى حركتى است ، يعنى كمال انسان در اين است كه هم در به كارگيرى هوش و ذكاوت ، و هم در مقام غضب و شهوت حدّ اعتدال را رعايت كند ، يعنى نه كم بيايد و نه زياد برود ، اگر به اين وضع رسيد ، اعتدالش در به كارگيرى علم و هوش و ذكاوت ، حكمت است و در به كارگيرى غضب ، شجاعت است و در شهوت ، عفّت است :
« . . . و حكمت ، توسط عقل عملى است در آنچه تدبير زندگانى كنند و نكنند به حسب راى درست ، و آن در ميان دو حالت مذموم است چون گربزى و بلاهت . و شجاعت ، توسط قوّت غضبى است در آنچه از او خشم گيرند و نگيرند و آن دو ميان در خلق مذموم است چون : تهوّر و بددلى . و عفّت ، توسط قواى شهوانى است در آنچه مشتهى باشد و نامشتهى ، به حسب راى صحيح ، و عفّت ، در ميان دو چيز مذموم است و آن خمود است و شبق . . . » . « 1 »
هامش
( 1 ) پرتونامه ، صص 68 - 69 .