اين تعريف از ضدّين بر رأى حكماى مشّاء است ، امّا به قول شيخ اشراق ، حكماى قديم قيد « غايت خلاف » را شرط تضادّ نمىدانستند و لذا بر رأى آنان سياهى همچنانكه متضادّ سفيدى است با سرخى و سبزى هم تضاد دارد .
از آنجا كه در تعريف ضدّين ، « محلّ واحد » ، نمايانگر متضادّين است ، يعنى عدم امكان اجتماع در محلّ واحد ، نشانهء تضادّ آنهاست ، بنا بر اين :
1 . بين عقول و نفوس مجرّد از مادّه و مكان و محلّ ، تضادّى نيست .
2 . از آنجا كه واجب الوجود نه محلّ دارد و نه همسان - نه به اصطلاح خواصّ و نه در اصطلاح عوام - نمىتواند ضدّ داشته باشد .
3 . « جوهر و عرض » با هم متضادّ نيستند ، زيرا شرط تضادّ تعاقب بر يك محلّ يا موضوع است و جوهر ، محلّ يا موضوع ندارد ، و در تعريف آن آمده است كه « و هر چه او را محلّ نيست از ممكنات ، او را جوهر خوانيم » .
و « صورت » هم ، كه به اصطلاح مشّائين ، جوهر است ، بر هيولى وارد مىشود و به نظر آنها مستقلّ است و لذا با هم تضاد ندارند .
4 . كميّات و كيفيات و حركات هم گاهى با هم در يك جوهر جسمانى مجتمع مىشوند .
ضرورى :
« . . . و آنچه ضرورى بود چيزى را بعينه ، از او زايل نتوان كرد ، چنان كه اگر كسى خواهد كه مثلّثى را بىسه زاويه كند نتواند . . . » .
( پرتونامه ، ص 4 ) اگر چه اصطلاح « ضرورى » در مفاهيم گوناگونى به كار مىرود ، آنچه در عبارت فوق تعريف شده است ، « ضرورت ذاتى » است يعنى تعريف چيزى است كه ضرورت ذاتى چيز ديگرى باشد ، مانند سه زاويه بودن كه ضرورت ذاتى مثلّث است و يا سوزندگى كه ضرورت ذاتى آتش است . اين ضرورت در مقابل « امكان » قرار دارد ، كه شايد باشد و شايد كه نباشد .
« امّا اصطلاح ضرورى گاهى در مقابل اكتسابى به كار مىرود و مرادف بديهى است .
تصوّرات ضرورى ، يعنى تصوّراتى كه در حصول آنها نيازى به تأمّل نيست » . « 1 »
هامش
( 1 ) فرهنگ علوم عقلى ، با اندك تصرف .