تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ اصطلاحات آثار شيخ اشراق ( فارسى ) — صفحة 227

مساهمون:

ص٢٢٧
ديده مىشوند و نيز صور آيينه‌ها و تخيّل كه در اينجا مورد بحث است . توضيح اين مطلب از ديدگاه شيخ ، بدين قرار است كه : از آنجا كه انطباع صورتهاى مرئى ، در چشم و همچنين در ذهن و مغز ممتنع است ، زيرا طبق اين نظريّه ، انطباع چيز بزرگ در كوچك محال است و نيز اين صور نمىتوانند در اعيان خارجى تحقّق داشته باشند و الا براى همه قابل مشاهده بودند ؛ و از طرفى نمىتوانند عدم محض هم محسوب شوند ، زيرا در اين صورت ، نه متصوّر بودند و نه محكوم عليه ، و نه ممتاز از همديگر ، پس ناچار در حوزهء ديگرى بايد موجود باشند و آن عالم مثال است كه به عالم خيال منفصل هم مشهور است ، پس صور آيينه‌ها و صور تخيّل ، و نيز صور حسّ مشترك در ساير قوا ، همگى كالبدهاى « شبحى - مثالى » معلقه‌اى هستند كه قائم به خود و بىنياز از محلّ و مكان و زمان‌اند ، و با وجود عدم نياز به مكان ، گاهى مظاهرى دارند كه در آنها ظهور مىنمايند ، آيينه‌ها و خيال و حسّ مشترك و ساير قوا ، مظاهرى هستند كه اين اشباح مثالى با افاضهء عقل فيّاض و به نسبت قابليتى كه دارند در آنها ظهور مىكنند . سپس شيخ از همين مسأله استفاده كرده مىفرمايد وقتى كه بدين طريق وجود مثالى مجرّد سطحى بدون پشت و عمق آن چنان كه در آيينه هست ثابت شد و از طرفى مىدانيم چيزى كه اين مثال از اوست مثل چهرهء زيد ، مثلا ، صورتى عرضى حالّ در مادّه است ، پس با قاعدهء « امكان اشرف » به وجود ماهيّتى جوهرى كه اين چهرهء عرضى مثالى از آن است پى مىبريم و به طريق تعميم متوجّه خواهيم شد كه همهء موجودات عالم ما ، اصنام و سايه‌هاى عرضى حقايقى جوهرى در عالم عقول و انوارند ، و خورشيد هم كه عظيم‌ترين نور عالم است مثال و ظلّى است از نور اعظمى كه در عالم نور است و آن نور الانوار است و در حقيقت مماثله و مشابهتى دقيق از سنخ مماثلهء بين نور و سايه ، بين عالم ما و عالم انوار وجود دارد . و بدين ترتيب شيخ ، ضمن توجيه صور آيينه‌ها و خيال و غيره ، از همين مسأله هم برهانى بر وجود عالم انوار و مخصوصا ارباب اصنام مىسازد : « . . . و اذا ثبت مثال مجرّد سطحىّ لا عمق له و لا ظهر - كما للمرايا - قائم بنفسه و ما هو منه عرض ، فصحّ وجود ماهيّة جوهرية ، لها مثال عرضى ؛ و النّور النّاقص كمثال النّور التّام ، فافهم . . . » .
فرهنگ اصطلاحات آثار شيخ اشراق ( فارسى ) — صفحة 227 | سيد محمد خالد غفارى