تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ اصطلاحات آثار شيخ اشراق ( فارسى ) — صفحة 217

مساهمون:

ص٢١٧
« . . . و اوّل صادر منه - تعالى - جوهر عقلى سمّاه بعض الحكماء عقل الكلّ و العنصر الاوّل و هو اعظم ما يمكن و اشرفه . . . » . ( مجموعهء مصنّفات ، ج 1 ؛ تلويحات ، ص 61 ) يكى از مسائل مهمّ و اوليّهء همهء مكاتب فلسفى به ويژه آنهايى كه قائل به مبدئى ما وراء طبيعت و مادّه هستند ، يعنى قابل به ذاتى واحد احد هستند كه وجود محض است و مجرد از هر تركيب و كثرتى ، كيفيت پيدايش عالم و نحوهء صدور كثرت از وحدت است ، و اكثر مكاتب فلسفى ، صرف نظر از پاره‌اى اختلافها در اين اصل كلى يا هم اشتراك نظر دارند كه : « از واحد حقيقى جز واحد صادر نمىشود » ، زيرا غالب اين مكتبها ، و مخصوصا آنهايى كه متأثر از فلسفهء مشّاء هستند ، به اصل تناسب تامّ بين علّت و معلول معتقدند ؛ و صدور بيش از يك موجود از ذات واحد حق را مستلزم وجود كثرت جهات در ذات او مىدانند و اين هم محال است ، پس بايد صادر اوّل ، « واحد » باشد ، اين « واحد » هم بايد موجودى باشد مجرّد از مادّه و علاقهء با مادّه كه در مكاتب مختلف ، با نامهاى گوناگونى مثل : عقل اوّل ، نور اقرب ، عنصر اوّل ، قلم ، حضرت احديّت ، نور محمّدى ، بهمن و . . . خوانده شده است . بر مبناى مكتب مشّاء و بيشتر مكاتب متأثّر از آن ، اين صادر اوّل « عقل » است و به اصطلاح شيخ اشراق « نور » است و در هر حال نمىتواند « جسم » يا « نفس » باشد ، زيرا جسم ، مركب از هيولى و صورت ، يا مقدار و مخصّصات است و نفس هم مستلزم وجود جسمى است كه در آن تصرّف كند . اكثر اين مكاتب مخصوصا مكاتب مهمّ « مشّاء » و « اشراق » تا اينجا با هم متّفق‌اند ، و در مرحلهء بعد هم كه صدور عقل دوم و فلك اوّل ( فلك اطلس ) و نفس اوّل ، از عقل اوّل يا نور اقرب ، و به وسيلهء تعقّل جهات سه‌گانهء : « وجوب » و « امكان » و « ماهيت » خود عقل اوّل است ، باز ظاهرا اشتراك نظر دارند : « . . . فلا بدّ و ان يكون النّور الاقرب يحصل به برزخ و نور مجرّد ، فانّ له فقرا فى نفسه و غنىّ بالاوّل . . . فبما يشاهد من نور النّور ، يستغسق و يستظلم نفسه بالقياس اليه ، فبطهور فقره له يحصل منه ظلّ و هو البرزخ الاعلى الّذى لا برزخ اعظم منه و هو المحيط المذكور ، و باعتبار غناه و وجوبه بنور الانوار و مشاهدة جلاله و عظمته ، يحصل منه نور مجرّد آخر ، فالبرزخ ظلّه و النّور
فرهنگ اصطلاحات آثار شيخ اشراق ( فارسى ) — صفحة 217 | سيد محمد خالد غفارى