تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ اصطلاحات آثار شيخ اشراق ( فارسى ) — صفحة 214

مساهمون:

ص٢١٤
و وقتى كه حرارت آتش از واهب الصّور باشد ، حرارت آفتاب به طريق اولى از « واهب الصّور » است . و اصولا اجسام ، آتش باشند يا آفتاب ، جز آماده سازى اشياء براى تصرّف واهب الصّور ، نقشى ديگر ندارند .

شكل :

« . . . و لمّا ثبت للاجسام حدود ، فيلزمها الشّكل و الشّكل ليس نفس الحدّ ، بل هيئة تلزم الجسم المحدود من حيث هو محدود و الشّكل حاصل فى جميع ذلك المحدود و ان كان بشركة من الحدّ و محدودا به . . . » . ( مجموعهء مصنّفات ، ج 1 ؛ مشارع و مطارحات ، ص 254 ) شكل ، حاصل محدوديّت اجسام است ، يعنى از آنجا كه اجسام داراى طول و عرض و عمق‌اند و اين حدود نمىتوانند بىنهايت باشند ، زيرا سلسلهء مجتمع بىنهايت محال است ، پس هر جسمى حدّ و مقدار معيّن خاصّ خود را دارد و همين حدّ خاص مجموعا سطح يا سطوح به هم پيوسته‌اى را در اجسام به وجود مىآورد و به آن صورت و هيأتى خاص مىدهد ، اين صورت و هيأت حاصل از حدود در سراسر جسم را « شكل » مىگويند .

شناخت :

« . . . بدان كه هر چه تو آن را بشناسى شناخت و دانش تو او را آن باشد كه صورتى از آن او در تو حاصل شود . . . » . ( مجموعهء 3 ، پرتونامه ، ص 3 ) « . . . و حقيقت ادراك آن است كه مدرك صورت مدرك به خويشتن پذيرد ، و گوييم كه ادراكات انسانى بر چهار قسم است : اول حسّ بصر است و او جز صورت بيرونى آن چيز و اعراضى كه با او آميخته باشد در نتواند يافت . . . دوم « خيال » است و او همچنان در نتواند يافتن ، الّا آنكه او صورت مدرك را مجرّدتر از آن دريابد كه حسّ بصر . . . سوم « ادراك وهم » است و او ادراك معانى كند از محسوسات . . . و اين هر سه قوّت جسمانى است و از مادّهء جسم مجرّد نتواند بودن ، و « ادراك چهارم ادراك عقلى » است و آن قوّت