بودن آن تصريح كرده است . امّا نكتهاى كه در تعريف حركت بر آن تأكيد شده و در حقيقت ، ماهيّت حركت را تشكيل مىدهد ، بىثباتى و تجدّد مستمرّ است ، حركت ، در واقع اجتماعى است از عدم و وجود تدريجى ، يعنى سيلان انتقال از قوّه به فعل و جريان مستمرّ امكان به سوى وجود ، سيلان و جريانى كه وقفهناپذير است و اجزاى مفروض آن هيچ گاه در يك آن با هم مجتمع نمىشوند : « . . . و حركات هيچ گاه با هم مجتمع نمىشوند ، بلكه على الدّوام معدوم مىشوند . . . » . « 1 » اين تجدّد و تغيّر كه به حركت موسوم است ، همهء اجزا و اشياى عالم ما را در بر مىگيرد و منحصر به تغيّرات مكانى نيست ، بلكه دگرگونىهاى كيفى ، چون بالا رفتن حرارت و تغيّرات كمّى ، همچون ازدياد حجم ، و انتقالات وضعى ، چون حركت جسم به دور خود ، و تغيّر جوهرى ، چون تبدّل يك جسم از نوعى به نوعى ديگر را شامل مىشود . امّا غرض اصلى از تعريف حركت ، و توضيح و توصيف و تقسيم آن اين است كه : حركت را به عنوان سبب اصلى و واسطهء اساسى حوادث عالم اجسام و عناصر معرفى كنند ، البته نه هر حركتى ، بلكه حركت دورى افلاك ، و مضمون استدلال ايشان براى اثبات اين مطلب بدين گونه است كه : عالم جايگاه حوادث است و هر حادثى علّتى دارد و علّت حادث هم بايد حادث باشد ، زيرا اگر قديم باشد معلول هم قديم است « 2 » ، و ديگر حادثى نخواهيم داشت ، زيرا تخلّف معلول از علّت محال است ، در حالى كه مىبينيم جهان پر از حوادث است ، پس آنچه سبب حوادث بىپايان عالم است بايد سلسلهاى بىپايان از عوارض و حوادث باشد ؛ و آن هم جز حركت ، نمىتواند چيز ديگرى باشد ؛ و در بين انواع حركات ، تنها حركت دورى است كه مىتواند مستمرّ و بىپايان ادامه يابد ، پس علّت حوادث ، حركت دورى است از طرف ديگر ، چون حوادث ، دامنگير ، كلّ عالم ماست پس بايد علّت حوادث ، حركت چيزى باشد كه بر كلّ عالم ما محيط باشد و آن هم
فرهنگ اصطلاحات آثار شيخ اشراق ( فارسى ) — صفحة 155
مساهمون: سيد محمد خالد غفارى
ص١٥٥
هامش
( 1 ) پرتونامه ، ص 58 .
( 2 ) البتّه قديم زمانى نه ذاتى ، زيرا در هر صورت علّت بر معلول تقدم ذاتى دارد .