كه جوهر اوّل است در نفس ، تأثيرگذار است و با استفاضه از نور الانوار ، آن را به وجود مىآورد ، پس بر نفس مفضّل است ، و باز چون جسم ، متأثّر از نفس است و از نفس يا انوار مدبّره ناشى است ، مقامش از نفس پايينتر است ؛ و هكذا ساير مراتب .
جهت :
« . . . جهت چيزى است كه قابل اشارت حسّى مىشود و به دو حركت مىتوان كرد و او را وضعى است . . . » .
( مجموعهء مصنّفات ، ج 3 ؛ بستان القلوب ، ص 358 ) بحث « جهت » و اثبات و تعريف آن ، به هدف اثبات « محدّد » يا فلك محيط است ، بدين ترتيب كه مىگويند : ما به جهات مختلف حركت مىكنيم و اشاره مىكنيم ، اين اشاره كردن و حركت كردن ، خود نشانهء وجود جهات است ، زيرا به طرف عدم ، نه اشاره مىكنند و نه حركت مىكنند ، پس جهت ، موجود است ؛ و بايد محسوس هم باشد ، زيرا به امر معقول نمىتوان اشاره كرد ، و چون به سمت و سوهاى مختلف اشاره و حركت مىشود ، پس وضع خاص هم دارد ، يعنى بالا و پايين و چپ و راست دارد . و بدين ترتيب وجود جهات را ثابت مىكنند و با همين ويژگىهايى كه دارد آن را تعريف مىكنند كه چيزى است موجود ، محسوس و قابل اشاره كه به سوى آن مىتوان حركت كرد .
سپس مىگويند حالا كه جهات ثابت شد ، آنچه جهات به دو منتهى مىشود نبايد پاره شود و منقسم گردد و الّا حركت در لا جهت ، و لا شىء ، مىافتد ، پس بايد چيزى باشد بسيط و محيط به همهء جهات ، و آن فلك الافلاك يا فلك محيط و يا به عبارت ديگر « محدّد » است .
اصل جهات :
« و اصل جهات ، بالا و زير است و باقى جهات ، اضافت است و متغيّر شود بر يك شخص به حسب اختلاف وضعش » .
( مجموعهء مصنّفات ، ج 3 ؛ پرتونامه ، ص 12 ) قبلا در بحث جهت ، گفته شد كه « فلك محيط » يا محدّد ، كه غايت جهات است ، بايد