بودن جوهر ، تأكيد كرده است و حاصل كلامش اين است كه : جوهر « هر شىء خارج از ذهنى است كه به تمام و كمال در غير خود ، حالّ و پراكنده نشده باشد » . اين تعريف هم به قصد ردّ نظريّهء جوهر بودن « صورت » است ، زيرا « صورت » به طور كلّى حالّ در محلّ است و چيزى كه كاملا حالّ در محلّ باشد ، قيامش به محلّ است ، يعنى قيامش به غير است و چيزى كه در خارج ذهن باشد و قائم به غير باشد « عرض » يا هيأت است ، پس « صورت » ، عرض است نه جوهر . و سپس استدلال مشّائيان را كه مىگويند : هيولى ، جوهر است ، و صورت ، مقوّم هيولى است و چيزى كه مقوّم جوهر است بايد جوهر باشد ، ردّ مىكند و مىگويد : اينكه شما مىگوييد جسم ، مركب از هيولى و صورت است ، اساسا درست نيست ، زيرا اوّلا جسم ، چيزى جز مقدار نيست و چيزى كه مادّه يا هيولاى محض باشد و مقادير و اشكال بر آن وارد شوند ، اصلا وجود ندارد ؛ ثانيا آنچه را كه به عنوان « صورت جوهرى » مىناميد چيزى جز عوارض و مخصّصات جسم نيست . ثالثا ، لازم نيست كه مقوّم و مخصّص جوهر ، حتما جوهر باشد ، بلكه اعراض هم مىتوانند مقوّم جواهر باشند ، همچنانكه انواع ، بدون عوارض نمىتوانند در خارج ، تحقّق داشته باشند : « فليس من شرط المخصّص ان يكون صورة و جوهرا . . . فيحوز ان يكون المخصّص عرضا و العرض يكون من شرايط تحقّق الجوهر . . . » . « 1 » پس ، جواهرى به نام « هيولى » و « صورت » ، وجود واقعى و خارج از ذهن ندارند ، و لذا بر خلاف نظر حكماى مشّاء ، جوهر ، تنها سه نوع است : عقل و نفس و جسم ، يعنى دو جوهر مفارق و يك جوهر مادّى .
فرهنگ اصطلاحات آثار شيخ اشراق ( فارسى ) — صفحة 143
مساهمون: سيد محمد خالد غفارى
ص١٤٣
« . . . و بدان كه بعضى از مردم حكم كردند كه هر جسمى پاره پذيرد ، تا به جايى رسد كه در وهم قسمت نپذيرد ، و آن را « جوهر فرد » نام كردند . و نزديك حكما ، محال است كه جسم را جزوى نباشد كه قسمت نپذيرد در عقل و وهم ، اگر چه تواند بود كه در بيرون ، از غايت كوچكى ما آن را پاره نتوانيم كرد و لكن در عقل ، قسمت پذيرد . . . » .
( مجموعهء مصنّفات ، ج 3 ؛ پرتونامه ، ص 8 )
هامش
( 1 ) مجموعهء مصنّفات شماره 2 ؛ حكمة الاشراق ، ص 83 .