امر به تحدّث به نعمت كرده است : لئن شكرتم لأزيدنّكم . « و امّا بنعمة ربّك فحدّث » . در جواب گوييم آنچه خداوند خواسته است براى نفع خود نيست و خداوند از همه بىنياز است ، بلكه براى اعطاى بيشتر نعمت و به نفع عباد نيازمند است .
جوهر :
« و هر چه او را محلّ نيست از ممكنات ، او را جوهر خوانيم و بر آن اختصار و اقتصار كنيم كه گوييم : جوهر آن است كه محلّ ندارد » .
( مجموعهء مصنّفات ، ج 3 ؛ پرتونامه ، ص 6 ) « . . . و آنچه قائم است به خود ، از چيزهايى كه ممكن الوجود است آن را جوهر نام كرديم ، اصطلاح مشّائين چيزى ديگر است . . . » .
( مجموعهء مصنّفات ، ج 3 ؛ الواح عمادى ، ص 114 ) « . . . كلّ شىء له وجود فى خارج الذّهن فامّا ان يكون حالّا فى غيره شايعا فيه بالكلّيّة و نسمّيه « الهيئة ، او ليس حالّا فى غيره على سبيل الشّيوع بالكليّة و نسمّيه جوهرا » .
( مجموعهء مصنّفات ، ج 2 ؛ حكمة الاشراق ، ص 61 ) در تعريف جوهر ، اقوال مختلفى آمده است و اين اختلاف به تعريف عرض هم راه پيدا كرده است ؛ بحث عرض در جاى خود خواهد آمد و امّا در مورد جوهر :
حكماى اوايل ، يعنى حكماى قبل از حكماى مشّاء گفتهاند : جوهر موجودى است كه در محلّ نباشد . و حكماى مشّاء گفتهاند : جوهر موجودى است كه در موضوع نباشد .
منظور حكماى مشّاء ، از « نبودن جوهر در موضوع » ، نبودن در محلّى است كه بىنياز از آن جوهر نباشد ، خواه آن جوهر اصلا محلّى نداشته باشد ، مانند : عقل و نفس ، يا محلّ داشته باشد ، امّا محلّ ، بدان نيازمند باشد مانند « صورت » ، كه حالّ در « هيولى » است و هيولى براى تحقّقش بدان نيازمند است . اينجا توضيح چند نكته ضرورى است :
اوّل اينكه : حكما بالاخصّ حكماى مشّاء ، جوهر را به پنج نوع تقسيم كردهاند كه عبارتاند از : عقل ، نفس ، جسم ، هيولى و صورت . و لذا در تعريف جوهر قيودى را به كار بردهاند كه هر پنچ نوع را بتواند در بر بگيرد ، از جمله : آوردن قيد « محلّ نيازمند » يا ( غير مستغنى ) است كه براى داخل كردن « صورت » در زير چتر تعريف جوهر است .