انسان ، مفهوم موجوداتى را كه احساس مىكند ، درك مىنمايد ، حال اگر اين مفاهيم به گونهاى باشند كه هيچ كدام از آنها بر ديگرى منطبق نشوند ، مانند مفهوم : احمد ، على ، آن كتاب ، اين قلم ، اين مرد و غيره كه جز بر همان موجوداتى كه مفاهيمشان در حين احساس در ذهن نقش بسته است صدق نمىكنند ، چنين مفاهيمى را « جزئى » مىخوانند و آن را اين گونه تعريف مىكنند : « المفهوم الّذى يمنع صدقه على اكثر من واحد » مفهومى كه صدقش بر بيش از يك فرد محال است .
« جزئى » از لحاظ مقايسه با مفاهيم ديگر ، بر دو نوع است : جزئى حقيقى ، جزئى اضافى ، جزئى حقيقى ، همان است كه تعريف شد ، يعنى جزئيى كه در نفس خود جزئى است و بر بيش از يك چيز معيّن و مشخّص صدق نمىكند . امّا ، جزئى اضافى ، ( نسبى ) ، در واقع خود كلّيى است كه به نسبت مفاهيم وسيعتر از خود ، جزئى محسوب مىشود ، مثل مفهوم « انسان » كه در ذات خود كلّى است ، امّا هنگام مقايسه با مفهوم « حيوان » جزئى است ، زيرا محدودهء كوچكترى را شامل مىشود و همچنين است ، « حيوان » نسبت به مفهوم « جسم نامى » و جسم نامى نسبت به مفهوم « جسم » . كه هر كدام به نسبت مفهوم كلّىتر از خود ، جزئى اضافى محسوب مىشوند .
جسم :
« . . . بدان كه جسم آن است كه مقصود به اشارت بود و در وى درازى و پهنا و دورى بود بىهيچ شبهت . . . » .
( مجموعهء مصنّفات ، ج 3 ؛ هياكل النّور ، ص 84 ) « . . . و جوهرى را كه به دو اشارت حسّى شايد آن را جسم خوانند و لازم آيد او را بىشك درازى و پهنايى و دورى . . . و بدان كه جماعتى پندارند كه جسم متجزّى شود تا به حدّى كه ديگر پاره نشود نه در حسّ و نه در وهم و آن را « جوهر فرد » نام كردند و گفتند كه جسمها مركباند از اين جوهرها و حكما اين را منكرند » .
( مجموعهء مصنّفات ، ج 3 ؛ الواح عمادى ، صص 114 - 115 ) در اينكه جسم چيست و ويژگىها و اختصاصات آن كدام است بين حكما اختلاف است و اين اختلاف به ميان متكلّمين هم راه يافته است .