خلاف ما سواى آن قدما ، مانند افعال انسان [ كه ] مثلا موقوف است بر حصول وقت در زوال مانع و حدوث استعداد و شرايط ديگر . و غرض از ايراد اين مثال اين است كه افعال اللّه را قياس نبايد كرد بر افعال عباد ، نيز مخلوق اللّه كه عباد را در آن داخل نيست « 1 » بر چيز ديگر غير ذات واجب لذاته موقوف نيست ، و چون نفس وقت به اعتبار تجدّد و حدوث غير نور الانوار است ، پس نمىتواند كه مقدّم باشد بر جميع « ما عداء نور الانوار » ، تا وجود قدماى مذكوره موقوف باشد بر وى ؛ زيرا كه مقدّم باشد بر جميع « ما عداء نور الانوار » لازم مىآيد كه معلول اول باشد ، و اين محال است ، چه وقت عبارت از مقدار حركت فلك است و معلول اول عقل است نه امر ديگر ؛ و سبب قيد نمودن ما « نفس وقت را به اعتبار وقت » اين است كه اگر بىاعتبار وقت ملاحظه بكنيم غير نور الانوار نيست ، زيرا كه شعاع شعاع او است و شعاع شىء غير شىء نيست ، و لهذا مشايخ صوفيه فرمودهاند كه وجود ممكنات عبارت از ظهور وجود حقّ است در حقايق اشياء ، به اين معنى كه چون ممكنى از ممكنات را شرايط وجود عينى متحقّق مىگردد ، وى را نسبتى خاص مجهول الكيفيّه به ظاهر وجود - كه به منزلهء مرآت است مر باطن وجود را - پيدا مىشود ، كه به جهت آن مناسبت احكام و آثار عين ثابتهء آن ممكن در مرآت ظاهر وجود منعكس مىگردد . و ظاهر وجود به آن احكام و آثار منصّع و متعين مىنمايد . [ قوله ] : فلمّا كان نور الانوار و جميع ما يفرضه « الصّفاتيّة » صفت دائمة ، فيدوم بدوامه ما منه ، لعدم توقّفه على أمر منتظر . « 2 » و مراد از « صفاتيه » اشاعرهاند . و آن قومىاند كه به قدم صفات قائلاند و مراد از « منه » صفات حاصله از جميع است ، يعنى اين صفات عقليه و آنچه از اين صفات حاصل مىشود قديم است ، و وجود آن موقوف نيست بر امر ديگر ، بلكه علّت تامّهء وجود ظهور اين امورات وجود است ، و تخلّف معلول از علّت تامّه ممتنع است . [ قوله ] : و لا يمكن فى العدم البحت فرض تجدّد ، مع أنّ كلّ ما يتجدّد يعود الكلام اليه . « 3 » يعنى اگر عالم ازلى نباشد پس مرجّح وجود او حادث خواهد بود . چه اگر مرجّح قديم باشد قدم عالم لازم مىآيد - چنان كه مذكور شد - و مرجّح وجود عالم نيز حادث خواهد بود ، فيلزم تسلسل الحوادث الغير المتناهية و يلزم من ذلك ازليّة العالم . و چون از فرض عدم ، ازليّت عالم لازم [ مى ] آيد و چيزى كه از فرض عدم او وجود او ثابت شود ، عدم او باطل است پس عدم عالم در ازل باطل است [ و ] وجود در ازل حق است ، و هو المطلوب . و مراد از « عدم بحت » كه از كلام مصنّف واقع شده است ، عدم صرف است كه اصلا موجود نباشد ؛ و مراد از « فرض تجدد » حالى است كه نسبت به آن حال صدور حصول اولى باشد و در عدم صرف اولويت
انواريه ( ترجمه و شرح حكمة الاشراق سهروردى ) ( فارسى ) — صفحة 60
مساهمون: محمد شريف نظام الدين احمد بن الهروى
ص٦٠
هامش
( 1 ) نيست كه آن ( ن ) .
( 2 ) حك . كربن 2 ، ص 172 ، س 1 الى 3 .
( 3 ) حك . كربن 2 ، ص 172 ، س 3 و 4 .