تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انواريه ( ترجمه و شرح حكمة الاشراق سهروردى ) ( فارسى ) — صفحة 29

مساهمون:

ص٢٩

ذات است بذاته ، و شىء قائم به ذات مدرك بذاته نور جوهرى مجرّد است . پس نفس ناطقه نور جوهرى مجرّد است . اما صغرى ثابت مىشود به اين دليل كه شىء قائم به ذات مدرك ذات ، اگر ذات خود بذاته ادراك بكند ، به مثال ذات ادراك خواهد كرد ؛ يا به قواى روحانيّه يا ظلمانيّه ؛ يا به اعضاء يا به اجسام ديگر ؛ يا به اعراض . و التّالى باطل ، فالمقدم مثله . أمّا الملازمة و ظاهرة أنّ الممكنات منحصرة فيما ذكرنا . و أمّا بطلان الثّانى فقد مرّ بالتّفصيل و لا حاجة الى التكرار . و أمّا كبرى ثابت مىشود به اين دليل كه چون ثابت شد كه شىء قائم به ذات مدرك « 1 » ذات بذاته مثال و اجسام و اعراض و قوا و اعضا نيست ، پس جوهر مجرّد است البته . زيرا كه ممكنات منحصر است درين اشياء ، و چون ذات آن شىء بذاته ظاهر است به نزد او ، و ظهور زايد بر ذات نيست ، و نور عين ظهور است ، پس ثابت شد كه نفس ناطقه نور جوهرى مجرّد است ، و هو المطلوب . و آنچه از اين مقدّمات لازم آمد اين است كه : شىء قائم به ذات مدرك ذات بذاته نور جوهرى مجرّد است . اما قيام او به ذات ، موقوف است بر اين كه او صفت نباشد . دليل بر اين مطلوب اين است كه نفس علم به ذات خود دارد ، در جميع اوقات . و صفات از امور اعتباريّه عقليّه است ، و در خارج زائد بر ذات نيست ، چنانچه در « مقالهء سيوم » مذكور شده است . « 2 » و امور اعتباريه ممكن نيست كه عالم به ذات خود تواند بود بالضرورت . و اين دليل ظنّى است ، نه يقينى ؛ زيرا كه معنى صفت آن است كه در وجود و بقاى خود محتاج به موصوف باشد ، و ظاهر است كه جميع ما سواى ذات قيّوم لذاته در وجود و بقاى خود محتاج به او است . پس ذات قائم بذات واجب الوجود لذاته است ؛ و جميع ما سواى او كه ممكنات باشد صفات اوست . و قد انكشف ذلك لارباب القلوب انكشافا اتمّ من انكشاف الموجودات العينيّة بالبصر .

هامش
( 1 ) مدرك و ( ن ) .
( 2 ) ر . ك . حك . كربن 2 ، ص 66 الى 70 .