كذا ، كيف و الشيء لا يوجب أشرف من ذاته ! . . . فينبغى أن يكون معطى الانوار للبرازخ غير برزخ و لا جوهر غاسق ، . . . فهو أمر خارج عن البرازخ و الغواسق . « 1 » مطلوب اين است كه علّت وجود انوار عرضى انوار جوهرى است ، نه اجسام دائم الضوء . و اين مطابق مذهب اشاعره است كه ايشان مىگويند كه عادة اللّه بر اين رفته است كه هرگاه آفتاب با كواكب مقابل اجسام كثيفهء عنصريّه واقع شود و حجاب بينهما رفع گردد ، نور وضوء حادث شود . و هذا من سنن اللّه و لن نجد لسنّة اللّه تبديلا و تحويلا . و تقرير اين مطلوب به طريقى كه مصنّف گفته است اين است كه : نورى كه محسوس است در عالم اجسام مستغنى از محل نيست فى نفسه ، و الا عارض نمىشد ، و چون قائم است به محلّ - و قيام بدون احتياج محال است ، و هر چه محتاج است در وجود خود نفى آن شىء ممكن است - پس نور عارض ممكن است و علّت وجود او جوهر غاسق نيست يعنى جسميّت علّت وجود او نمىتواند بود ، زيرا كه از بعضى اجسام نور زائل مىشود و تخلّف معلول از علّت تامّه ممتنع است ؛ و ايضا جوهر غاسق اخص است از نور ، بالضرورت . و علّت اشرف است از معلول كه اخص [ باشد ] . و چون جوهر غاسق علّت وجود نور نمىتواند بود هيئت ظلمانيّه به طريق اولى نتواند [ بود ] . پس ثابت شد كه علّت وجود انوار عرضى انوار جوهرى است ؛ زيرا كه جوهر يا غاسق است يا مجرد ، چون جوهر غاسق علّت نيست پس جوهر مجرد [ علّت ] خواهد بود . و هو المطلوب . قوله :
فصل
اين فصل در بيان احتياج برزخ و هيئت نورانى و ظلمانى اوست در وجود خود به نور مجرد ، يعنى علّت برزخ و هيئت او نور مجرد است . قوله : الغواسق البرزخيّة لها امور ظلمانيّة كالاشكال و غيرها و خصوصيّات للمقدار . « 2 » حكماى اشراقى كه منكر وجود هيولىاند ، گفتهاند كه جسم طبيعى نفس مقدار مطلق است ؛ يعنى جسم مطلق عين مقدار مطلق است ، و ممتاز است اجسام از يكديگر بمقدارهاى مخصوصه كه اخص است از مقدار مطلق . و در « قسم اول » « 3 » از اين كتاب فرموده است كه جسم مقدار بسيط جوهرى ثابت است كه او را نسبت به هيئات و انواعى كه حاصل شده است از آن هيئات ، هيولى و ماده مىگويند ؛ و نسبت به حال كه اعراض است او را محل نيز مىگويند ؛ و فى حدّ ذاته بدون اعتبار انواع و حالّ ، جسم مىگويند . و مراد از « غيرها » در اين مقام طعوم