فانى شود . ] ] « 1 » و مثل اين حالت در استغراق در حسنات حاصل مىشود ، كه در بعضى اوقات شخصى در خيال بعضى امور به مرتبهاى مستغرق مىشود كه اگر شخصى از پيش او مىگذرد ، او اصلا نمىبيند . و اگر به او چيزى گفته مىشود نمىشنود . مكرر به تجربه رسيده است كه شخصى را در جنگ زخم رسيده است و به سبب كثرت اشتغال به دفع اعدا از درد جراحت اصلا متاثر نشده است و از رسيدن زخم خبر نداشته . و بريدن زنان مصر دستهاى خود را بعد از ديدن يوسف صديق عليه السلام به وصول فناى محض بوده است كه از ذات خود در آن وقت بالكليه غافل شده بودند . و بعضى كلمات كه از بعضى اوليا صادر شده است مثل « سبحانى ما اعظم شانى » و « انا الحق » و امثال آن كه بعضى ناقصان از وصول نقباى محض مىدانند ، نه از مرتبهء فنا بوده است بلكه از مقام « انا و لا أنت » بوده است كه ايشان جليّت حق را در آينهء خود مشاهده كرده متكلم به اين كلمات شدهاند ، از غايت دهشت و حيرت . و فناى خالص مقام « لا انا و لا انت » است كه از جميع موجودات من حيث انه موجود غافل شود و از جميع نقوش وهميه و خياليه طهارت يافته باشد . و خلاصهء كلام اين است كه فناى محض استغراق نفس در ادراك معقولات و غافل شدن نفس است از جميع حسيات و وهميات . و ازين هر كه من يدرك [ ال ] معقولات قريب به حالت فناى محض است . آنچه از حضرت يحيى عليه السلام منقول است كه در راه مىگذشت دست بر يك عورت زد ، و اندر فتاد ، پرسيدند كه چرا چنين كردى گفت پنداشتم كه ديوار است ، خواستم كه تكيه كنم . و مولوى رومى عليه الرحمة در « مثنوى » معنوى در وصف اين طايفه مىفرمايد :
انواريه ( ترجمه و شرح حكمة الاشراق سهروردى ) ( فارسى ) — صفحة 240
مساهمون: محمد شريف نظام الدين احمد بن الهروى
ص٢٤٠
آنچه [ تو ] در آينه بينى عيان * پير اندر خشت بيند بيش از آن
پير ايشانند كين عالم نبود * جان ايشان بود در درياى جود
پيشتر از نقش جان پذرفتهاند * پيشتر از بحر درها سفتهاند « 2 » پيشتر از خلقت انگورها * خورده ميها و نموده شورها
در دل انگور مى را ديدهاند * در فناى محض شىء را ديدهاند
اين فلك در دور ايشان جرعه نوش * آفتاب از جودشان زربفت پوش
چون از ايشان مجتمع بينى دو يار * هم يكى باشند و هم ششصد هزار « 3 »
قوله : نور بارق [ يردّ ] على أهل البدايا . . . كلمعة بارق لذيد . . . نور بارق أعظم منه و أشبه بالبرق . . . و ربما يسمع معه صوت كصوت رعد . . . نور وارد لذيذ يشبه وروده [ ورود ] ماء حارّ على الرأس ؛ نور ثابت زمانا طويلا شديد القهر . . . نور لذيد جدّا لا يشبه البرق . . . نور
هامش
( 1 ) اقتباس از شيرازى ، ص 552 ، س 17 ، الى ص 554 ، س 7 .
( 2 ) مولوى ، مثنوى ، دفتر دوم ، اندرز صوفى خادم را در تيمار داشت بهيمه و لا حول گفتن او .
( 3 ) مولوى ، مثنوى ، دفتر دوّم ، داستان اندرز كردن صوفى خادم را در تيمار داشت بهيمه و لا حول گفتن خادم . و دنبالهء آن :
مشورت كردن خداى تعالى با فرشتگان در ايجاد خلق .