را بعد از طول مدت حاصل مىشود به حصول مىپيوندد ، پس حمل كردن اين كلمات بر اتحاد و حلول از جهل است . چرا كه حق عبارت از مجموع موجودات عقليه و حسيه و مثاليه است ، يعنى معنئى است شامل جميع موجودات كه هر فرد از افراد موجودات مظهر ذات او است زيرا كه او سارى است در جميع موجودات و ظاهر نيست . و چنانچه روى زيد كه در آينه حلول كرده است . و آن روى كه در آينه است عين روى نيست كه در خارج است ، همچنين عالم مظهر حق است و حق در عالم حلول نكرده است . و هر فرد از عالم عين حق نيست ، و چنانچه هر عضو از اعضاى زيد عين زيد نيست بلكه زيد مجموع اعضا است با نفس و روح ، همچنين حق عين هر شخص نيست بلكه مجموع موجودات است . و اتحاد كلّ به جزء ممتنع است بالضروره . و چون اهل حال بجز « 1 » از حال خود از چيز ديگر خبر نمىدهد ، بنا بر آن اين معنى از كلمات ايشان منكشف نمىشود ، مگر قومى را كه ديدهء بصيرت ايشان گشاده باشد ؛ و از غايت دقت اين مسأله است كه اكثر خلايق راه ضلالت پيموده حق حقيقى را نشناختهاند . و آن قوم كه حقيقت امر را كما [ هى ] فهميدهاند - در جميع اعضا - در غايت قلت مىباشند و اكثر اوقات از چشم خلايق مستورند ، چنانچه مولوى معنوى در « مثنوى » مىفرمايد :
قوله : و ليس فى غير الاجسام اتّصال و امتزاج « 3 » . چه اگر اتصال و امتزاج در غير اجسام ممكن باشد پس در غير اجسام نيز مانند اجسام اتحاد ممكن باشد ، و چون اتصال و امتزاج در غير اجسام ممكن نيست پس در مجردات ممكن نيست . قوله : و المجرّدات لا تنعدم فهي ممتازة امتيازا عقليا لشعورها بذاتها « 4 » و شعورها بأنوارها [ و اشراقاتها ] و تخصص يبتنى على تصرّفات الصّياصي بل [ [ يثبت متمايزة . . . بحيث ] ] « 5 » يصير مظاهرها الانوار التّامّة ، كما صارت المرايا مظاهر المثل « 6 » . يعنى چون نفوس بعد از فناى ابدان معدوم نمىشود - چنانچه مبرهن شده است سابقا - و واحد بالعدد نمىشود ، پس ممتاز مىباشد به امتياز عقلى به انوار مكتسبه و شعور به ذواتها [ و ] به انوارها و به تخصيص هر نفس به صيصيهء معين . و خلاصة الكلام اين است كه انوار مدبره مفارقه از ابدان انسانيه ممتازاند به هيئات مكتسبه كه در زمان تعلق به ابدان حاصل