قوله : فيبقى ببقاء النّور القاهر الّذى هو علّته « 1 » . پس ثابت شد بقاى النور مدبر به بقاى علّت بقاى او كه نور قاهر است ، و هو المطلوب . [ قوله ] : و موت البرزخ انّما هو لبطلان مزاجه الّذى كان به صلاحيّة قبول تصرّفات النّور المدبّر « 2 » . پس از موت بدن تصرف نور مدبر از او منقطع مىشود و ذات نور معدوم نمىشود از جهت بقاى علت تامّهء « 3 » بقاى او . و خلاصهء اين دليل اين است كه چون بدن آلت نور مدبّر است - كه به او اكتساب مىكند - پس چنانچه از عدم آلت بخار ، عدم ذات بخار لازم نمىآيد ، همچنين از عدم بدن عدم نور مدبر لازم نمىآيد ؛ بلكه نور مدبر ابدا باقى است در عالم نور به بقاى علّت تامهء بقاى او كه نور قاهر است ، و هو المطلوب . قوله :
فصل
« 4 » [ [ اين فصل در بيان خلاصى انوار مدبرهء اسفهبديهء طاهرهء كاملهء بالعلم و العمل است از عالم صورت و ظلمت بالكليّه ، و التذاذ آن انوار از لذت عقليه غير متناهيه . و ايضا در اين فصل بيان مىكند كه عقول مجرده مظاهر آن انوار مىشود بعد از موت ابدان ، چنانچه ابدان مظاهر آن انوار بوده است در زمان حيات ] ] . « 5 » قوله : و النّور المدبّر اذا لم يقهره شواغل البرازخ ، يكون شوقه الى عالم النّور القدسىّ أكثر منه الى الغواسق « 6 » . يعنى نور مدبر اسفهبديه - كه اصلاح قوت غضبى و شهوى نموده و ادراك حقايق اشياء كرده باشد و از جميع اخلاق رذيله و ملكات رديئه بالكليه نجات يافته باشد - شوق او به عالم نور قدسى بيشتر از غواسق مىباشد ؛ به سبب عدم مانع كه اخلاق ذميمه و جهالات است ، و وجود مقتضى كه اخلاق حسنه و علوم انوار الهى است [ [ مع أنّ النّور بطبعه مشتاق الى سنخه ] ] « 7 » و هو عالم النّور . قوله : و كلّما ازداد نورا و ضوء ، ازداد عشقا و محبّة . . . و ازداد غنى و قربا من نور -