الثّقل . « 1 » زيرا كه آن نفوس را به عالم صورت اصلا مناسب [ ت ] نيست تا به آن جانب منجذب شوند . و بر ارباب بصيرت مخفى نماند كه سابقا در صدر كتاب مذكور شده است كه جميع آنچه حكماى اشراقى بيان كردهاند مأخذ آن كشف و مشاهده قلبيه است ، و ظاهر است كه در حق اختلاف ممتنع است . پس اگر مأخذ اشراقيان مشاهدهء قلبيه بوده باشد بايد كه در معاد اشقيا با يكديگر مخالفت نمىكردند . و جواب اين است كه آنچه حكماى اشراقى [ به ] مشاهدهء قلبيه در الواح عاليه ادراك كردهاند اين است كه نفوس اشقيا بعد از فساد ابدان انسانيه به ابدان ديگر از مركبات عالم كون و فساد انتقال مىكند ، و درين اصلا اختلاف ندارند ؛ اما اختلاف در اين دارند كه : از انسان به انسان يا به نبات و جماد نيز نقل ممكن هست يا نه ؟ و جميع نفوس كه مدبر ابدان حيوانات است نفوس انسانيه است يا نه ؟ و چون ادراك اين امر در الواح عاليه با وجود تعلق بدنى فوق طاقت بشرى است ، بنا بر آن بر اين مطالب به فكر و نظر دلايل ظنّى دريافتهاند ؛ پس اخذ مطلوب اصلى مشاهدهء قلبيه است كه در آن اصلا اختلاف نيست ؛ و حق اين است كه مىتواند بود كه نفوس بعضى از حيوانات از ارباب انواع فائض مىشده باشد و [ به ] نفوس بعضى از ابدان انسانيه انتقال مىكرده باشد ؛ و علت اين اوضاع حقيقيه فلكيه و اسرار غامضه عالم علوى باشد كه ادراك آن با وجود تعلق به بدن فوق طاقت بشرى بوده باشد ؛ و چنانچه ادراك حقيقت آن معنى كه در مقناطيس موجب جذب حديد است فوق طاقت بشرى است ؛ همچنين مىتواند بود كه ادراك آن امر - كه موجب فيضان بعضى نفوس از ارباب انواع است بر ابدان حيوانات ، و بعضى نفوس از ابدان انسانيه است بر ابدان حيوانات - نيز فوق طاقت بشرى بوده باشد . قوله : و اعلم أنّ النّور المجرّد المدبّر لا يتصوّر عليه العدم بعد فناء صيصيته . « 2 » چون بعد از اين در دو فصل ديگر معاد سعدا و متوسطين و اشقيا را موافق مذهب خود بيان خواهد كرد ، و آن موقوف است بر بقاى نور اسفهبد بعد از فساد صيصيه ؛ بنا بر آن در آخر اين فصل اين مطلوب را بيان مىكند . قوله : فانّ النّور المجرّد لا يقتضى عدم نفسه ، و الّا ما وجد ، و لا يبطله موجبه « 3 » ، و هو النّور - القاهر ، فأنّه لا يتغيّر . ثمّ [ أنّ ] الشّىء كيف يبطل لازم ذاته [ بذاته ] ؟ « 4 » يعنى اگر نور مدبر بعد از فساد صيصيه معدوم مىشده باشد ، علت او ذات او خواهد بود يا موجد او ؛ كه نور قاهر است . اما ذات او علّت عدم او نمىتواند بود ، زيرا كه اگر ذات او
انواريه ( ترجمه و شرح حكمة الاشراق سهروردى ) ( فارسى ) — صفحة 164
مساهمون: محمد شريف نظام الدين احمد بن الهروى
ص١٦٤
هامش
( 1 ) حك . كربن 2 ، ص 222 ، س 2 و 3 .
( 2 ) حك . كربن 2 ، ص 222 ، س 5 و 6 : الصيصية ( ن ) .
( 3 ) موجده ( ن ) .
( 4 ) حك . كربن 2 ، ص 222 ، س 6 و 7 .