از حكماى هند تشبيه دادهاند مجردات را به آب و گفتهاند كه نور الانوار به منزلهء محيط است و چنانچه آب دريا به اعتبار ظروف از يكديگر ممتاز شده است ، همچنين انوار اسفهبديه به قوالب متعلق شده از يكديگر ممتاز شده است ؛ و چنانچه بعد از فساد ظروف آب صاف كه به كدورات ارضيه آلوده نشده است اگر به دريا برسد از وى تا آب ديگر اصلا تفاوت نمىباشد و محو دريا مىشود و آب مكدر به كدورات ارضيه به آن كدورات از آب دريا ممتاز مىباشد و در وى محو نمىگردد ، همچنين انوار اسفهبديه كه از اخلاق رذيله بالكليه نجات يافته است آن چنان شيفتهء جمال حضرت نور الانوار مىشود كه گويا در وى محو شده است . و اگر چه ممتاز است به امتياز « 1 » عقليه و ليكن از آن انوار تا نور النّور فرق نمىتوان كرد از غايت مناسبت ، چنانچه مولوى معنوى مىفرمايد :
يعنى اگر چه فرق در واقع است و ليكن ما به الامتياز از غايت مناسبت ظاهر نيست و نور اسفهبديه كه به حسيات و وهميات مبتلا مىباشد مدتهاى مديد در عالم كون و فساد مبتلاى جسمانيات و ظلمات مىباشد تا از جميع كدورات پاك شده به مبدأ رجوع بكند . اين است آنچه قومى از حكماى هند گفتهاند و اين تمثيل بغايت مناسب است . قوله : و عند هؤلاء ما يقال « أنّ كلّ مزاج يستدعى من النّور القاهر نورا متصرّفا » فكلام غير واجب الصّحّة ، اذ لا يلزم « 3 » فى غير الصّيصية الانسانية . « 4 » يعنى نزد اشراقيان مذهب مشائين صحيح نيست زيرا كه مزاج صياصى حيوانات ديگر غير از انسان استعداد قبول نور انوار قاهره ندارد ، چنانچه سابقا مذكور شده است . و چون اثبات و نفى تناسخ نزد مصنف متيقّن نيست چنانچه بعد از اين صريح خواهد گفت و بنا بر آن گفته است كه « واجب الصّحة » نيست . قوله : ما يقال « أنه لا يلزم أن يتّصل وقت فساد الصيصية الانسانية بوقت كون الصيصية صامتة [ [ باطل ] ] « 5 » . . . فانّ الامور مضبوطة بهيئات فلكيّة غائبة عنّا [ [ و لعل هذا التطابق وجب بقانون مضبوط و ] ] « 6 » كما يوجب فى خسارة بعض النّاس ربح بعض . . . فكذا فى موت بعض - الصّياصى حيوة بعض منها « 7 » .