قوله : و ينتقص العلائق بالسّكرات و شدّة الموت و البلايا . « 1 » مراد از « بلايا » مصائب و امراض مزمنه و حبس و زجر و امثال آن است . و وجه انتقاص علائق به سكرات و شدت موت و بلايا اين است كه هر چند نفس در ايام تعلق به بدن محنت مىكشد ، بعد از مفارقت از بدن راحت مىيابد ، و هر چند در ايام تعلق به بدن راحت مىيابد بعد از فناى بدن الم مىكشد و تا كمال تنفر از عالم صورت واقع نشود تلذذ از لذات « 2 » عقليه در عالم نور بدون صورت ممكن نيست . پس نفوس اشقيا و اصحاب شمال كه از ادراك عالم نورانيت به جهالت مركبه محجوب است ، و در عالم شهادت راحت يافته است ، بعد از فساد ابدان انسيه البته به صياصى منتكسة الرءوس منتقل مىشود ؛ كما قال اللّه :
« 3 » الآية . و چنانچه در همين عالم ملك [ و ] شهادت ، مشاهده مىشود كه هر كس ايام راحت و آسايش را ياد نمىكند و در آتش فراق آن مىسوزد حواس را مشغول مىكند به امور حسيه ، تا آن رنج فراق تخفيف شود ايام محنت و غم را ياد نمىكند و از مفارقت آن راحت مىيابد ؛ همچنين بعد از فناى بدن نفس در آتش فراق لذات جسمانيه مىسوزد و از مفارقت آلام جسمانيه راحت مىيابد . و اين يك آتش است از آتشهاى روحانيه كه بدون وسيله غالب « 4 » خواهد بود و :
« 5 » عبارت از اين آتش است كه مخصوص روح است و هيچ نفس از اين آتش بالكلّيه خلاصى نمىيابد ؛ و ليكن در شدت و مدت تفاوت ، بسيار است . پس هر چند لذت جسمانيه بيشتر يافته باشد اين آتش تيزتر خواهد بود و بز [ و ] دى تسكين [ ن ] خواهد يافت . و از اين تقرير سرّ رياضت و مجاهدهء عباد و زهّاد ظاهر مىشود كه : تا نفس بعد از فناى بدن در آتش فراق لذات و شهوات نسوزد از فناى بدن راحت نيابد . و هم بدين سبب صاحب شريعت ، صلوات اللّه عليه ، درويشى را بر توانگرى ترجيح داده است تا نفس از لذات حسيه متلذد نمىشود ؛ به اين معنى اشاره فرموده است مولانا جلال الدين محمد رومى در « مثنوى » :