از آن اجزا به قبليّت و بعديّت اولى از ديگر نيست ، بلكه قبليّت و بعديّت اعتبار نموده مىشود نسبت به آن « وهمى دفعى » كه فرض كرده شده است در زمان . و مراد از « زمان حواليه » زمان قليل است كه قرب به آن نقطهء موهوم بوده باشد . و آن را حال نيز مىگويند . و آن حد مشترك است بين الماضى و المستقبل . [ [ و مراد از « اشكال تشابه » ترجيح بلا مرجّح است ؛ يعنى اگر قبليّت و بعديّت را نسبت به آن اعتبار كرده نشود ، لازم مىآيد ترجيح بلا مرجّح ؛ زيرا كه امتياز ماضى از مستقبل نظر به ذات زمان ممكن نيست . به سبب تشابه اجزاى زمان و عدم اولويت بعضى به قبليّت و بعضى به بعديّت ] ] . « 1 » [ قوله ] : و الفيض ابدى ، [ [ فيكون العالم سرمديا ] ] « 2 » اذ الفاعل لا يتغيّر و لا ينعدم ، فيدوم العالم بدوامه . « 3 » يعنى چون ثابت شد كه زمان قديم است و فاعل حقيقى كه واجب الوجود لذاته است نيز قديم است ، ازلا و ابدا [ و ] انوار چنانچه از وى فايض مىشود عالم تركيب نيز قديم باشد به جميع انواعه و الا تخلّف معلول از علّت تامّه لازم مىآيد ، و اين محال است . [ قوله ] : و ما يقال « إنّ الفيض لو دام لساوى مبدعه » لا يلزم ، لمّا دريت أنّ النّيّر يتقدّم على الشّعاع . . . على وجود النيّر قبله و عدمه قبل « 4 » عدمه فيما يمكن ذلك . امّا الموجب فى نفسه لا يساوى ما يوجبه ، بل هو منه و به . « 5 » قومى از متكلّمين كه علم به احوال علّت و معلول نداشتهاند اعتراض كردهاند بر حكما كه اگر فيض دائمى باشد لازم مىآيد مساوات بين المبدع و العالم ، زيرا كه ذوات قديمه متساوى است پس واجب لذاته علت نبوده باشد به سبب آنكه چنانچه از وجود و عدم واجب وجود و عدم عالم لازم مىآيد ، همچنين از وجود و عدم واجب لازم مىآيد پس واجب علّت و عالم معلول نتواند بود . و جواب اين است كه از دوام عالم به دوام واجب لذاته لازم نمىآيد وجود واجب و عدم او از وجود عالم و عدم او ، بلكه استدلال كرده مىشود بر وجود واجب ، و اين استدلال از اثر است به مؤثّر . و حق تعالى در قرآن مجيد در محالّ متعدّده به اين استدلال امر نموده است و ازين استدلال به تدبير و نظر و تفكّر تعبير فرموده است ، كما قال عزّ و جلّ :
« 6 » الاية . و چنانچه استدلال كرده مىشود از شعاع بر وجود نيّر ، ذوات نيّر مقدّم است بر شعاع بالذّات ، و شعاع لازم ذات نيّر است و مع هذا اصلا مساوات بين