قوم و جمعى پى جمعيّت و قوميّت خلق * مىرسند از در حق ، اينك آوا شنويد
به ادب بينند اين جمع شما را بينيد * به خدا خوانند اين قوم خدا را شنويد
مغفر از فرق و سنان از مژه شمشير از دست * پيل را پوست برآورده به هيجا شنويد
ز آتش قهر الهى كه عيان گشت ز نور * بوى داغ دل اسكندر از آنجا شنويد
گاو دستان كه به صد افسون آبستن بود * نك خُوَار [ 15 ] غمش از تخمهء نازا شنويد
اينك آن اسب كه صد فديه به يك جولان داشت * هم به تن فديهء جولانگه جولا شنويد [ 16 ]
مشت خاكى [ 17 ] اثر از سنگ مظالم نگذاشت * تا شما بر در ناحق دم حق را شنويد
لب و دندانى است آن كنگرهها و آن لب قصر * زان لب و دندان دردا و دريغا شنويد
آن عواصم كه زهر خشت ز انقاض درش * نقضى از عهدى و رمزى ز معادا شنويد [ 18 ]
آن عواصم كه زبان دلش از هر لب خشت * يا ببينيد به اخبار و سِيَر يا شنويد
آن عواصم كه ز نقش در و بامش ز وحوش * بانگ وحشت ز ستمديدهء دروا [ 19 ] شنويد
مدايح محمدى در شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 143
مساهمون: احمد احمدى بيرجندى
ص١٤٣