تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مدايح محمدى در شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 142

مساهمون:

ص١٤٢
نه ز يحياى مبشّر كه ز عيساى مسيح * آن بشارت كه عيان گفت به يحيى شنويد [ 8 ] جاثليق و مغ و حبر اين سه عدو را ز عناد * روى برگاشته سرگرم مواسا شنويد [ 9 ] پارسى زادهء آزادهء روشن بين را * شعله‌سان ز آتش مغ گرم تبرّا شنويد هم نشان از خبر گفتهء آبا بينيد * هم عيان از اثر ديدهء ابنا شنويد [ 10 ] ثمر زندگى آدم و حوّا نگريد * خبر آدم بين الطين و الما شنويد [ 11 ] اجذم و ابرص حرص‌اند طبيبان شما * چارهء درد خود اكنون ز مسيحا شنويد [ 12 ] زلزلهء ثور و حرا را كه جهان لرزد از او * هم ز دل لرزهء ايوان مهان وا شنويد [ 13 ] زد نسيم از جبل الرحمه به سوى عرفات * عرف طيب از نفس رحمت كبرى شنويد [ 14 ] اتقيا را ز طرب عمر مهنّا بينيد * اشقيا را ز غضب مرگ مفاجا شنويد صوت حق بانگ برآورد به آزادى و گفت * نشنويد از دگرى آنچه كه از ما شنويد نگريد آن همه انوار تجلى نگريد * شنويد آن همه گلبانگ تسلّا شنويد