نه ز يحياى مبشّر كه ز عيساى مسيح * آن بشارت كه عيان گفت به يحيى شنويد [ 8 ]
جاثليق و مغ و حبر اين سه عدو را ز عناد * روى برگاشته سرگرم مواسا شنويد [ 9 ]
پارسى زادهء آزادهء روشن بين را * شعلهسان ز آتش مغ گرم تبرّا شنويد
هم نشان از خبر گفتهء آبا بينيد * هم عيان از اثر ديدهء ابنا شنويد [ 10 ]
ثمر زندگى آدم و حوّا نگريد * خبر آدم بين الطين و الما شنويد [ 11 ]
اجذم و ابرص حرصاند طبيبان شما * چارهء درد خود اكنون ز مسيحا شنويد [ 12 ]
زلزلهء ثور و حرا را كه جهان لرزد از او * هم ز دل لرزهء ايوان مهان وا شنويد [ 13 ]
زد نسيم از جبل الرحمه به سوى عرفات * عرف طيب از نفس رحمت كبرى شنويد [ 14 ]
اتقيا را ز طرب عمر مهنّا بينيد * اشقيا را ز غضب مرگ مفاجا شنويد
صوت حق بانگ برآورد به آزادى و گفت * نشنويد از دگرى آنچه كه از ما شنويد
نگريد آن همه انوار تجلى نگريد * شنويد آن همه گلبانگ تسلّا شنويد
مدايح محمدى در شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 142
مساهمون: احمد احمدى بيرجندى
ص١٤٢